امروز هوا آفتابی و گرم است. صدای بچه‌هایی که در کوچه فوتبال بازی می‌کنند از ظهر است که روی اعصابم رژه میرود. صبح با اینکه ۶ صبح بیدار شده‌بودم اما دلم میخواست خوابم را بیشتر کش بدهم تا شاید این غم و غصه از روی دلم پاک شود اما همچین چیزی انگار برای من غیرممکن است؛ ساعت ١٢ ظهر به همان اندازه‌ای غم داشتم که دیشب با آن خوابیده بودم. نمینویسم... نه داستان نه حتی جملات کوتاهی که جایی برای خود نداشتند.

با ف‌جون و دکتر دیگر نمیتوانم حرف بزنم احساس امنیت نمیکنم . حضور ادمها در کنارم خسته‌ام میکند. امروز نوشته‌بودم" از شدت انزجاری که نسبت به ادمها دارم نمیتونم تو صورتشون نگاه کنم "

در موقعیتی هستم که میان دوست داشتن و نداشتنم به اندازه یک تار مو فاصله‌ است. میتوانم خیلی سریع از همه چیز متنفر شوم و خیلی سریع از چیزی خوشم بیاید آن هم بدون هیچ دلیلی.

عین درمورد چرایی خستگی و حال بدی که هر چند مدت گریبان گیرم میشود سوال میپرسد و من هیچ دلیلی نمی‌توانم پیدا کنم تا بگویم؛ به جز اینکه احساس خالی بودن در قفسه‌ی سینه‌ام دارم انگار که هیچ چیز سرجایش قرار ندارد.

زیر پتو رفته‌ام، دستانم سرد است. احساس میکنم باید باز هم کمی بخوابم یا موزیک گوش دهم بعد از ان جزوه مینویسم و فیلم آموزشی میبینم و کارهای زبانم را انجام میدهم.