برای مرداد
باید وضعیتم را سر و سامان بدهم، نوشتن افکارم دو شب پیش، کمک کرد؛ تا برنامه ریزی برای ترم تابستانی و دو امتحان باقیمانده از ترم بهمن، برایم آسانتر شود. از فکر کردن خستهام و باید این خستگی را تبدیل به چیز دیگری کنم تا شبها خوابم ببرد و روزها سعی نکنم با قهوه و لیوانها چای خودم را بیدار نگهدارم و در آخر هم در این نبرد، شکست بخورم؛ و بخوابم و بخوابم.... شاید کمی هم شروع کنم برای ارشد خواندن. باید خوابم را درست کنم تا بتوانم دوباره به حالت بیتفاوتی قبل و البته غم همیشگی عین برگردم تا بتوانم جلوی این گرفتگی و اضطراب قلبم را بگیرم تا بیشتر از این کار دستم ندهد.
جانِ شیفته به قسمتهای خوبی رسیدهاست و داستان دارد به شکل کند و آرامی، همانگونه که دوست دارم؛ جلو میرود. شخصیتهای آنت ( دختری با استخوان بندی درشت، مهارت بسیار زیاد در رشتههای ورزشی، نابلد در انتخاب لباسها، تحصیلات عالیه و همچنین غرور و حسد و سادگی بسیار زیاد) و سیلوی ( دلربا و لوند، نازک اندام و زیبایی پاریسی در چهره، بیپروا در عشق، رقابتجو، لجوج و خودخواه و البته همراه با زرنگی و بدجنسی که در حق آنت بیچاره میکند .) در مقابل هم قرار دارند و من نمیتوانم شخصیت موردعلاقهام را از بین آن دو انتخاب کنم.
توصیف فضاها به اندازهای نیست که من دوست دارم؛ اما خب باعث میشود ذهنم در خیال بافی مکانها، خلاقتر شود؛ و مجبورم کند که گاهی در کنار صفحات، مکانها و اشیا خیالیام را همانگونه که دوست دارم نقاشی کنم.