برای مرداد

باید وضعیتم را سر و سامان بدهم، نوشتن افکارم دو شب پیش، کمک کرد؛ تا برنامه ریزی برای ترم تابستانی و دو امتحان باقی‌مانده از ترم بهمن، برایم آسان‌تر شود. از فکر کردن خسته‌ام و باید این خستگی را تبدیل به چیز دیگری کنم تا شب‌ها خوابم ببرد و روزها سعی نکنم با قهوه و لیوان‌ها چای خودم را بیدار نگهدارم و در آخر هم در این نبرد، شکست بخورم؛ و بخوابم و بخوابم.... شاید کمی هم شروع کنم برای ارشد خواندن. باید خوابم را درست کنم تا بتوانم دوباره به حالت بی‌تفاوتی قبل و البته غم همیشگی عین برگردم تا بتوانم جلوی این گرفتگی و اضطراب قلبم را بگیرم تا بیشتر از این کار دستم ندهد.

جانِ شیفته به قسمت‌های خوبی رسیده‌است و داستان دارد به شکل کند و آرامی، همانگونه که دوست دارم؛ جلو می‌رود. شخصیت‌های آنت ( دختری با استخوان بندی درشت، مهارت بسیار زیاد در رشته‌های ورزشی، نابلد در انتخاب لباس‌ها، تحصیلات عالیه و همچنین غرور و حسد و سادگی بسیار زیاد) و سیلوی ( دلربا و لوند، نازک اندام و زیبایی پاریسی در چهره، بی‌پروا در عشق، رقابت‌جو، لجوج و خودخواه و البته همراه با زرنگی و بدجنسی که در حق آنت بیچاره می‌کند .) در مقابل هم قرار دارند و من نمی‌توانم شخصیت موردعلاقه‌ام را از بین آن دو انتخاب کنم.

توصیف فضاها به اندازه‌ای نیست که من دوست دارم؛ اما خب باعث می‌شود ذهنم در خیال بافی مکان‌ها، خلاق‌تر شود؛ و مجبورم کند که گاهی در کنار صفحات، مکان‌ها و اشیا خیالی‌ام را همانگونه که دوست دارم نقاشی کنم.

آدم‌های ترسناک دوست داشتنی.

مامان می‌گوید که من آدم‌ها را می‌ترسانم. وقتی این جمله در سنین پایین‌تر به من نسبت داده می‌شد؛ اضطراب و غم را بهم تحمیل می‌کرد؛ اما حالا هیچ حس خاصی با شنیدن این جمله «تو احساس ترس رو بیدار می‌کنی.» در درونم جریان پیدا نمی‌کند . قبول دارم که ترسناکم. برای کسی که من را می‌شناسد؛ ترسناکم. آدم‌های بیرون، فقط زمانی از من می‌ترسند که به درون مغزم نفوذ کرده باشند. و آدم‌های دور زنگ صدای ترس را زودتر از آدم‌های بیرون می‌شنوند ؛ چون باید "آدم دور" باشی تا بتوانی به نوشته‌ها، موسیقی و افکارم دسترسی داشته باشی. در این چند روز زندگی سخت گذشته است، آدم‌ها به راحتی از کنارم می‌گذرند و من عذابی باور نکردنی را تحمل می‌کنم ، آنقدر که ساعت‌ها مانند مرده‌‌ای می‌خوابم تا هیچ فکری به درون سرم رسوخ نکند تا با لبه‌های تیز و برنده‌اش گلویم را ببرد. آدم‌های ترسناک زیادی هستند که من از ان‌ها می‌ترسم اما یاد گرفته‌ام که حس ترس و هیجان را خیلی زود در درونم خاموش کنم و نبض درون سرم را نادیده بگیرم تا ارتباطم با آن‌ها خاموش نشود. چون من برای راکد نبودن نیاز به ترس و هیجان دارم؛ ترس و هیجانی که نشان دهد، کنترل احساساتم دست خودم است و شعله‌ی کوچک جان گرفته آن را می‌توانم با یک دم و بازدم بلند خاموش کنم. ادم‌های ترسناک دوست داشتنی‌اند و من به راحتی کلمه‌ی دوست داشتنی را می‌توانم از کنار اسمشان خط بزنم و تنها تنها بگویم " آدم‌های ترسناک". از نظر مامان من هم یک مار می‌توانم باشم و همچنین یک آدم ترسناک دوست داشتنی که به راحتی موجودیت انسانی خود را از دست می‌دهد و تبدیل به وهمی می‌شود؛ بگونه‌ای که پس از مدتی نمی‌توانی بفهمی که آن سایه، در آخر سایه وهم بود یا سایه یک موجود زنده، با احساساتی همانند خودت؟!

. مامان دوست ١٢ساله زنگ می‌زند. آنقدر زنگ می‌خورد که قطع می‌شود؛ به سین می‌نویسم : " مامانت داره بهم زنگ میزنه کجایی؟" و او می‌گوید که کتابخونه بیمارستان است و پیش من نیست و مادرش حتما با من کار دارد. در این ١٢ سال، شاید این دومین بار باشد که مامان سین با من تماس می‌گیرد. پس از مدتی دوباره زنگ می‌زند و معیار‌های مدنظر فرد انتخابی‌اش را که برای من انتخاب کرده‌است ردیف می‌کند، نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم.... ٨ سال تفاوت سنی را خوب اعلام می‌کند و کلمه " پولدار" را بلندتر می‌گوید تا به گوشم واضح تر برسد و در آخر می‌گوید که به مامان هم تماس گرفته و معیارهای مدنظر را برای او هم ردیف کرده‌است. و در آخر اعلام می‌کند که تنها شرط خانواده انتخابی آن است که، باید کمی حجابم را بیشتر رعایت کنم. با شنیدن شرط مسخره‌ی غیر ممکنشان دیگر خنده‌ام صدا دار است. مامان هنگامی که به خانه می‌رسد؛ اولین چیزی که می‌گوید، بازگوی دوباره همین حرف‌ها است؛ و در هنگام گفتن شرط هم محتاط‌تر از مامان سین عمل می‌کند و با چشمانش حرکات من را که پشت میز نشسته‌ام و کاهو خرد می‌کنم را زیر نظر می‌گیرد . پس از انتقال تمامی اطلاعات می‌گوید : «خب حالا یه تایم بزاریم بریم همدیگه رو ببینید؟.» لبخند بزرگی بر روی لب‌هایم می‌نشیند و او احتمال شنیدن کلمه " باشه" را با این کار در ذهنش می‌پروراند که با یک " نه" تمامی خیال لحظه‌ایَش را بهم می‌ریزم . اخم میان ابروانش مانند همان بچگی ترسناک برایم محسوب می‌شود؛ صدایش جدی ‌است، وقتی می‌گوید : «بالاخره که باید از خیلی چیزها کوتاه بیای ولی اینو آویزه گوشت کن؛ عشق و دوست داشتن برای همه نیست.» و من این را به خوبی باور کرده‌ام که عشق و دوست داشتن، برای من نیست.

گونه‌ای از مارها.

دایناسور دوست داشتنی

سیگار روز مبادا.

باید بگویم تمام وسایلم را زیر و رو کردم تا بتوانم از آن همه ذخیره‌ای که روانه سطل زباله‌اش کردم یک نخ سیگار پیدا کنم. هورمون‌ها کار خودشان را کرده‌اند و دو شب است که بصورت متوالی باز هم نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. گریه‌ امشبم بخاطر پیدا نکردن یک نخ سیگار بود و گریه دیشبم در حقیقت نمی‌دانم بخاطر چه بود. صحنه تاسف برانگیزی بود؛ نشسته بر روی زانو درحالی که سعی میکنی با کمترین صدا وسایل کشو و جاساز قدیمی را خارج کنی و با یک دست نور گوشی را بر روی وسایل بچرخانی و در همان حال صدای گریه‌ات را خفه کنی وبه خودت فحش بدهی که چرا به روز مبادا فکر نکرده‌ای....

حالا سیگار روز مبادا در میان انگشتانم است و گریه‌ام کمی آرام‌تر شده و نیمی از بدنم از پنجره به سمت بیرون متمایل شده است تا بوی بیش از حدی، درون اتاق نرود و به مشام بابا نرسد. دود سیگار چشمانم را می‌سوزاند و از ریه‌هایم انگار صدایی بلند می‌شود که در گذشته این صدا نبود. به احتمال زیاد در گذشته یعنی همان سال پیش که دیگر آن را نکشیدم، ریه‌های سالم‌تری داشتم.

جریان گذشته مانند برق از بدنم عبور می‌کند و من می‌دانم که دارم عادات قدیمی را برمی‌گردانم. صبح‌ها در انتظار رفتن بابا / درست کردن چای / سیگاری در بالکن و در کنار گل‌های بابا / خوردن چای / باز هم سیگاری در همان مکان / ورق زدن کتابی و نوشتن / و در آخر شست‌وشو وسواس گونه‌ای برای بردن آن همه بو که بر روی بدن و موهایم باقی‌مانده.

مراقبت.

خانوم میم تمرینی داده‌است که باید به آن فکر کنم و پاسخ دهم: «مردهای اطرافت دوست داری چطوری ازت مراقبت کنند؟» این سوال در پس گفتن حرفی که مارکوس بهم زده بود، گفته‌شد : *مردهای اطرافت چقدر تمامیت خواهن.* درحقیقت نمی‌دانم آدم‌ها چگونه از یکدیگر مراقبت می‌کنند... من" مراقبت کردن" را بلد هستم اما نمی‌دانم آدم‌ها چگونه می‌توانند از من مراقبت کنند؟

بابا من را درون مردابی فرو می‌کرد و می‌گفت: «حالا در اینجا شنا کردن را یاد بگیر.» شنا کردن در آن مکان راکد و بدون هیچ موجود زنده‌ای برای من مانند مرگ بود؛ انگار در لحظه فرمان مرگ‌ را برایم صادر می‌کرد و من مانند برده‌ای که تمامی زندگی‌‌اش به آن موجود خودخواه وابسته‌است به حرفش گوش می‌دادم و خودم را درون آن مرداب فرو می‌کردم و سعی می‌کردم شنا کردن را یاد بگیرم. تقلا کردن در میان آن توده‌ی پر از کثیفی و بی‌حرکت، تمامی بدنم را متلاشی می‌کرد؛ خستگی ناشی از آن همه دست و پا زدن باعث می‌شد دیگر نخواهم اقدامی برای نجاتم از آن مرداب انجام دهم و من هم مانند آن مرداب تبدیل به موجود کثیفی می‌شدم که بی‌حرکت است و خودخواسته خودش را بیشتر درون آن کثافت غرق می‌کند.

عین با چهره عاشق‌ پیشه عوضی‌اش، ذره ذره شیره‌ی جانم را می‌مکید و من را تبدیل به عروسکی کوکی می‌کرد که زندگانی پیشینش را از یاد برده‌است و حالا فقط با کوک او می‌توانست از جایش تکان بخورد و حرکت کند؛ این هم برایم نوعی از مردن بود. مردن به دست آدمی که تمامی باورم را به او داده بودم؛ حقیقتا برایم، دردناک‌تر از مردن به دست بابا بود. عین با تمام آگاهی و دانستن من را به سمت مرگ کشاند و در هنگام جان دادنم درحالی که صدایش به خوبی به گوشم می‌رسید، گفته بود: «من دوستت داشتم؛ اما نشد.» " نشدن" در ذهن من همان "نخواستن" معنی می‌شود، و در ذهن مریض و معیوب او "دست نکشیدن از غریزه‌ی مسموم وجودش". در جمله‌ای به خانوم میم گفته بودم: « نیاز به معصومیت چیزی بود که عین به آن نیاز داشت و این نیاز را با قربانی کردن من پاسخ داد. »

در هیچ بخشی از این ماجراها از من و حریم من مراقبت نشد؛ بابا به حریم جنسیت‌ام و خانه در معنای" خانه" تجاوز کرد و عین به حریم باورها، اعتقادات و البته حس‌های خوب درونم شبیخون زد و رفت. اعتماد به نفس از دست رفته که تا حدودی بازیابی شده‌بود با خواندن آن حرف‌های کثیفی که بین عین و آن عروسک کوکی دیگرش جریان گرفته بود برای دوباره و دوباره از بین رفت.

باید به انواع "مراقبت" فکر کنم و تصمیم بگیرم که دوست دارم آدم‌ها چگونه از من مراقبت کنند؛ و این فکر کردن تبدیل می‌شود به همان گریه چند ساعته، که صبحش مامان می‌پرسد : «مطمئنی گریه نکردی؟»

خوشنود بودن به روایت من و سارا.

صدای خندان دکتر به گوشم ضعیف می‌رسد : « متاهلی دیگه بسه؛ میخوام طلاق بگیرم. » جمله " طلاق بگیرم" با صدای گوسفندی درهم آمیخته می‌شود و به خوبی در گوشم می‌نشیند. در موقعیت خنده‌داری هستم؛ برای پیدا کردن آنتن در بالای تپه و روی سنگی نشسته‌ام و گله‌ای از گوسفندان هم در فاصله نه چندان دوری از من درحال عبور هستند. از موقعیت خودم و لحن او می‌خندم و می‌گویم : « دو هفته هم نشده‌.» شوخ‌تر می‌شود و می‌گوید : « همینم بسه؛ منو ول کن. گریه که نمی‌کنی؟» کلمه "نه" بلافاصله گفته می‌شود و او در جواب می‌گوید : « خوبه؛ اصلا میدونی چیه؟ عشق و دوست داشتن وجود نداره، این حسی که هست اصلا معلوم نیست اسمش چیه... همه آدم‌ها طبق موقعیت و شرایطشون تصمیم می‌گیرند کی رو دوست داشته باشند و چه کسی رو نه، میدونی یه فرآیند انتخابیه در شرایط خاص. پس این نه عشقه و نه دوست داشتن شاید حسیه که باعث امید میشه، امید به ادامه زندگی، امید به ادامه دادن، امید به تکامل و خیلی چیزهای دیگه. البته هستند کسایی که همین عشق و دوست داشتن رو تجربه می‌کنند که خب باید بگم اونا خیلی خوش‌شانس‌اند. ما هم از این شانس‌ها نداریم. پس دنبال عشق و دوست داشتن نگرد و طبق امید داشتن جلو برو، کسی باشه که ریشه درخت زندگیت رو نسوزونه، امید‌های تو دلت رو زیاد کنه.... » چندثانیه‌ای سکوت می‌شود تا او نفسی بگیرد؛ می‌گویم : «همه جملاتت همدیگه رو نقض می‌کنند.» لحنش جدی و محکم است وقتی می‌گوید : « اره خب ولی تو میدونی چی میگم مثل تموم این سال‌ها که میدونی چی میگم، ذهنت خوبه.» از تعریفش خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم : « متشکرم بابت تعریف.»

*در پایین تپه هستم و کف دستم خراش برداشته و گرمای ذره‌ای خون را احساس می‌کنم. تاریک است؛ کوه و تپه، درختان، با خط‌های حجیم سیاه که دورشان وجود دارد؛ خودشان را از آسمان جدا می‌کنند. چراغ‌های خانه را می‌بینم، دوست ندارم به آنجا برگردم؛ پس قدم‌هایم را آرام‌تر می‌کنم و در نهایت در وسط باغ می‌ایستم. بوی خاک نم‌خورده، صدای حرکت شاخ‌ و برگ‌های درختان به یکدیگر در هنگام وزش باد؛ موقعیت " شرایط خوشنود بودن" را فراهم می‌سازد. یادم است با سارا زمانی این عبارت را ( خوشنود بودن) به کار می‌بردیم که دچار خلسه‌ای بین شادی و غم هستیم، منظورمان بی‌تفاوتی و بی‌حس بودن نیست. همان حسی که باعث کمی استرس و اضطراب می‌شود یا حتی بهتر است بگویم شوقی که نمیدانی برای چیست؛ مانند دیدن اولین بار کسی‌که به او تمایل ( کلمه خوبی به ذهنم نرسید؛ می‌توانید پیشنهاد کلمه بدهید) داری و دوستش داری یا به او امید داری ( دل دکتر را نشکنیم) . حسی که اگر به گلویت برسد، به حتم باعث گریه‌ات می‌شود؛ و تو شاید دلیل این گریه را هم بدانی ولی خودت را به خریت بزنی و ادعا کنی که دلیلش را نمی‌دانی. بله؛ همان حس را داشتم. همان حس "خوشنود بودن ". می‌توانستم حرکت چیزی را درون وجودم حس کنم اول در شکمم و بعد از آن در قفسه‌ سینه‌ام و در نهایت در گلویم و حالا قطره‌های کوچکی بر روی گونه‌ام.

ماه بی‌کیفیت

اشکالی نداره...

خانوم میم گفته بود : «می‌خوای خودت رو بغل کنی؟» با مکث گفته بودم : « نه ». صورت خانوم میم عوض می‌شود می‌توانم تعجب را در صورتش ببینم. شرمم می‌شود از این بغل کردن خود. حتی دلم نمی‌خواهد کاری برای خودم انجام دهم. خانوم میم دوباره پرسیده بود : « پس قراره این شادی و شوق بیرون اومدن از حباب عین رو چجوری نشون بدی؟» گفته بودم " نوشتن". نوشتن مانند سایه‌ای می‌آید و بغلم می‌کند و نمی‌گذارد تنها باشم.

حالا در کنار پنجره باز شده ایستاده‌ام و به حرکت آدم‌های خانه رو‌به‌رویی نگاه می‌کنم و گاهی جمله‌ای در این صفحه سفید می‌نویسم. آدم‌های سایه‌وار رو‌به‌رویی در جشنی هستند، نمی‌توانم نوع جشن را تشخیص بدهم اما آهنگ شش و هشت صدایش به من می‌رسد. فکر نکنم موزیک انتخابی من با این همه سر و صدا به گوش آن‌ها برسد؛ جشن کشتن عین در ذهنم با " نوشتن" دارد اتفاق می‌افتد.

اواخر آبان ساعت حوالی ١١ در کوچه ناهید زیر درختی که نمیدانم چیست ایستاده‌ایم. به پنجره روشن خانه حنایی نگاه می‌کنم و می‌گویم همین جاست. نگاهم در میان صورتت چرخ می‌خورد و من به عنوان هدیه تولد جلو می‌آیم و گونه‌ات را، دقیقا بر روی آن خال ریز را می‌بوسم. می‌توانم صدای نفست را که حبس می‌شود را بشنوم. انتظار چنین کاری را از من نداشته‌ای و می‌توانم در هنگام جدا شدن این تعجب را از لبخندت و چشمانت بخوانم. نمیگذاری بیشتر از این دور شوم و حالا بوسه‌ی اول اتفاق می‌افتد. دستانم در میان قفسه سینه‌ات مشت می‌شوند و میانمان قرار می‌گیرند؛ وقتی جدا می‌شوی چشمان من بسته‌ و دستانم در هوا مشت است و تو می‌گویی نفس بکش و من تنها زیر لب زمزمه می‌کنم " اشکالی نداره.." چند ثانیه‌ای در همین شرایط می‌گذرد. وقتی چشمانم را باز می‌کنم تو را می‌بینم که با نگرانی نگاهت در صورتم چرخ می‌خورد. سعی می‌کنم لبخند بزنم اما گوشه لبانم می‌لرزند، حس سرما را درون انگشتانم احساس می‌کنم و گرمای شدیدی را در پشت گوش‌هایم. می‌گویی : « سرخ شدی». حالا تو رفته‌ای و من هنوز پشت در ایستاده‌ام و دستانم را بر روی صورتم فشار می‌دهم که برایم می‌نویسی " بوسیدنت خوب و شیرینه".

Tamino در گوشم می‌خواند habibi.... و من تنها خاطره‌ای که به خوبی آن را به یاد دارم را درون سطل زباله‌ی ذهنم می‌اندازم و خودم را در جشن خانه آدم‌های رو‌به‌رویی سهیم می‌کنم و دستانم را به سمت ٱسمان بیشتر کش می‌دهم. باد موهایم را تکان می‌دهد و من بیشتر احساس آزادی و رهایی می‌کنم. دیگر دلم نمی‌خواهد در حباب آدم‌ها اسیر شوم؛ آدم‌های عوضی‌، خودم، بابا، عین. حالا خودم را بغل کرده‌ام؛ سایه‌ام دقیقا اندازه خودم است، پس درونش جا می‌گیرم و دلم می‌خواهد سیگار بکشم. سیگار بکشم تا نشان دهم افسار زندگی‌ام دست خودم است. " نوشتن" به مثابه‌ی در آغوش کشیدن و نوازش خود.

سنگ‌ین

موجی از گرما احاطه‌مان می‌کند و تنها کسی که از این گرما نالان نیست من هستم. مامان گره‌ی روسری‌اش را شل می‌کند و آنه سعی می‌کند با چسباندن بطری آب یخ به صورتش خود را خنک کند. خانواده تازه وارد هم درحال انجام چنین کارهایی برای خنک کردن خود هستند. وزن کوله‌ بر روی شانه‌ام سنگینی می‌کند و چمدانی که در دست دارم نیمی از بدنم را به سمت پایین کشیده‌است. اگر مامان کمی مقاومت به خرج می‌داد حقیقتا حالا اینجا در شهری که از آن متنفرم نبودیم. اتفاقات و حرف‌ها خیلی سریع‌تر از ذهن کند من می‌گذرند؛ کلید اتاق هتل / پارک جنگلی/ تله‌سیژ / غذا غذا / کلید اتاق هتل.

همه چیز از این بالا زیباتر است. فاصله‌مان با آنه و تازه‌وارد‌ها زیاد محسوب می‌شود و خب همه چیز، باز هم زیباتر و زیباتر می‌شود . مامان می‌پرسد: «بنظرت عمق آب چقدره؟» به زیر پاهایم نگاه می‌کنم؛درحال عبور کردن از روی دریاچه هستیم . چشمانم می‌چرخد و عدد بزرگ و قرمز نوشته شده را بلند می‌خوانم : ٣۵. مامان ذکر گفتنش شدید‌تر می‌شود و دسته صندلی‌اش را محکم‌تر می‌چسبد. اگر جای سازنده این وسیله نقلیه رو هوایی بودم به هیچ عنوان عمق آب و ارتفاع‌مان با زمین را با رنگ قرمز و بزرگ نمی‌نوشتم. دانستن یا نداستن چنین اطلاعاتی به کار چه کسی می‌‌آید؛ آدم‌ها در بی‌خبری احساس امنیت بیشتری می‌کنند و بهتر است آن‌ها را همان‌گونه در خیالات و حدس‌های خودشان رها کنی و بگذاری حدسشان را بزنند.

وقتی آنه اتاق را ترک می‌کند مامان ناراحت می‌گوید : «آنه مثل تو نیست؛ ولمون کرد رفت؛ ببین چه راحت!» و من می‌دانم که آنه مثل من نیست. وگرنه او هم الان با من در همین سیاه‌چاله زندگی می‌کرد و از رابطه خوب، بدش نصیبش می‌شد و بدون هیچ حسی درون شکمش حالا با من روی تخت دراز کشیده بود، سقف اتاق را نگاه می‌کرد و دنبال بهانه برای نیامدن و همراهی نکردن می‌گشت.

خواهر تازه‌‌وارد پس از خروج از اتاق ما گفته‌است که اتاق ما سنگین است و فضای سنگینی دارد. کلمات سنگین درون سرم داری وزن می‌شوند و از سنگینی‌شان تیری در سرم رها می‌شود. می‌گویم : «شاید بخاطر طبقه اول بودنمان است؟» اما نگاه مامان و آنه بر روی من ثابت مانده‌است. گرما حالا تمامی گوش‌هایم را در بر گرفته و من می‌دانم که صورتم سرخ شده‌است؛ از عصبانیت یا ناراحتی یا خجالت؟.

١۵ ساعت دیگر از این شهر منفور خارج می‌شویم و من دیگر فکر نکنم که بخواهم بعد از این، دیگر در اینجا حضور داشته باشم. مامان به چهره‌ دروغگوام نگاه می‌کند و من بیشتر در اینجا می‌نویسم. مامان و خانواده تازه‌وارد می‌روند و من حالا می‌توانم نفس راحتی بکشم و بیشتر فضای این اتاق را با بودنم سنگین‌تر کنم.

٩۶٩۶

آنه چندین روز است که خانه نیست و حالا ما سه نفر فهمیده‌ایم که هیچ حرف مشترکی با هم نداریم و روزها در سکوت گذرانده می‌شود؛ تنها صدایی که گاهی سکوت را می‌شکند صدای اخبار تلویزیون، یا آهنگ‌های مامان است. مامان گاهی شجریان گوش می‌دهد " جان جهان دوش کجا بوده‌ای..." و گاهی هم شیش و هشت‌های دهه هشتاد که خب خیلی مناسب سنش نیست، اما نمی‌دانم چرا آن‌ها دانلود کرده‌است.

مطالعه‌ای درمورد فنگ‌شویی داشتم و باید بگویم این نظم و وسواسی که دچارش شده‌ام از سر همین تحقیقاتم است. حتی این وسواس به مواد غذایی مورد استفاده و البته نوع پخت غذاها هم سرایت کرده و مامان از این وضعیت چندان راضی نیست چون او را هم مجبور به رعایت این قوانین کرده‌ام.

جلد اول " جانِ شیفته" را امروز شروع کردم و باید بگویم کتاب تابستانی برای من محسوب می‌شود. ذهنم آزادتر و رهاتر است، نمی‌دانم اثرات چیست اما هر چه که هست؛ حالم فعلا خوب است و به قول مامان انگار طوفان درونم فروکش کرده است، و معلوم نیست چه زمانی قرار است دوباره بداخلاق شوم.

با غزل امشب پیاده روی کردیم و من از کامیون کوکاکولا پارک شده در کنار خیابان عکس گرفتم. درمورد آقای دایناسور مهربان ( همان کراش دانشگاهی که از یادم می‌رود) حرف زدیم و نتیجه گرفتیم که دام پهن کردن به ما نیامده‌است و بهتر است بگذاریم زمانه جلو برود.

تابستان فعلا اینگونه دارد برایم می‌گذرد؛ ١١ ظهر بیداری و چند صفحه‌ای کتاب خواندن، پشت میز نشستن و بیهوده لپتاپ را باز کردن، تحقیق کردن درمورد هر موضوعی که در لحظه به ذهنم می‌رسد و در آخر چک کردن سایتی که کتاب‌های مهمی از آن سفارش داده‌ام اما هنوز ارسال نشده‌اند. در آخر باز هم کتاب خواندن و دراز کشیدن در زیر نور آفتاب، گوش دادن به موسیقی، کشیدن نقاشی و پیاده‌روی البته اگر مثل امشب خوش‌شانس باشم و فردی را پیدا کنم.

آینه‌هایی که من نیستم.

گریه کرده بودم، آنقدر دستمال را بر روی پلکم کشیده بودم که سوزش پوستم را احساس می‌کردم. از اینکه نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم بیشتر از گریه‌ کردن متنفرم. سایه‌ام بر روی دیوار روشن است و از حالت طبیعی کمی بزرگتر. خودم را به دیوار تکیه می‌دهم و به درون سایه‌ام فرو می‌روم؛ دوباه گریه می‌کنم.

پتو نازک را تا می‌کنم و روی تخت می‌گذارم. هر بی‌نظمی ذهنم را بهم می‌ریزد. پری گفته بود: تو اتاقت آینه نداری؟ . فکر میکنم بهتر است هر چه زودتر آینه بخرم. به اندازه ٢٣ سال است که آینه‌ای در اتاقم نیست. آنه آینه دارد، مامان آینه دارد و حتی بابا آینه دارد. نیاز دیدن خود در لحظه آنچنان درونم بالا و پایین می‌رود که باعث می‌شود ساعت‌ها به دنبال آینه موردعلاقه‌ام در سایت‌ها بگردم و دیگر نخواهم از آینه دیگران استفاده کنم .

خواننده زنگ می‌زند و اطلاع می‌دهد که قرار است برود باغ و ممکن است یک هفته نباشد و می‌گوید : این نوع تفریح را دوست داری؟ به دور از آنتن و اینترنت و... جواب سؤالش رو نمی‌دهم و به جایش می‌گویم : همیشه دوست داشتم یه باغ داشته باشم. زندگی تو باغ هم دوست دارم. می‌خندد و می‌گوید : خووبه دفعه دیگه با هم میریم.

برای زهرا می‌نویسم که هنوز از خانه بیرون نیامده‌ام. خط چشم سمت چپ کمی دنباله‌اش کشیده تر و پررنگ تر است و سمت راست کمرنگ تر و کوتاه تر. نمی‌دانم باید به کدام دست بزنم. قرینه بودنشان آنقدر برایم مهم نیست اما... دست میبرم و سمت راستی را سعی میکنم مانند سمت چپی کنم. باید بگویم از دیدن خودم که مثل من نیست خوشم آمده. چه بهتر که این من، من نیستم. اینگونه شاید زیباتر جلوه کنم. البته زیبایی به چه معناست؟ نمیتوانم زیبایی را تعریف کنم.

بر روی نیمکتی، رو به روی استخر بزرگ نشسته‌ام. پارک آنقدر شلوغ است برای آنکه بتوانم این نیمکت را تصاحب کنم به اندازه ٣ دور پارک را طی کرده‌ام. بعد از آخرین دور بود که پیرمرد کلاهش را از روی نیمکت برداشت و بلند شد و ته مانده بيسکوئيتش را برای اردک‌های درون استخر پرت کرد اما خب به دلیل ناتوانی آن بيسکوئيت‌ها فقط توانستند نیمی از مسیر را طی کنند تا شاید خوراک مورچه‌ها یا پرندگان شوند. پیرمرد فقط چند قدم از نیمکت فاصله گرفته بود که من از کنارش گذشتم و نیمکت را تصاحب کردم . خوشحال از دستاوردم لبخند عمیقی میزنم. خب حالا می‌توانم منظره رو به رو عمیق‌تر ببینم. درخت وسط استخر، اردک‌هایی به رنگ سفید و قهوه‌ای، سایه‌ی درختان افتاده بر روی آب آلوده و کثیف، حرکات ماهیان قرمز و سفید بزرگ. لبخندم عمیق و عمیق‌تر می‌شود و بعد از آن دیگر نمی‌توانم بخندم. همه چیز پوچ می‌شود..


درون استخر همه چیز سیاه است، ماهی سفید خودش را نزدیک‌تر می‌کند و فلس‌هایش مانند سوزن درون پوستم فرو می‌روند. دردی را احساس نمی‌کنم. به سمت پایین کشیده می‌شوم و حالا می‌توانم ریشه‌های درخت را ببینم که دور پاهام پیچیده‌اند. در این سیاهی دیگر سایه‌ای هم نیست، و من فکر می‌کنم بهتر است زندگی بدون سایه را تمرین کنم.

مردآزما

در جنگ و امتحانات نوشته بودم :

من خیال می‌کنم از دست رفته‌ام.
به حرکات شکمم نگاه می‌کنم که با هر نفس بالا و پایین می‌رود، و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. به دستانم و رگ‌های سبزِ آبی نگاه می‌کنم و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. روی صندلی چوبی سفت دانشگاه می‌نشینم و به چهره مراقب امتحان نگاه می‌کنم؛ هیچ حسی درون چهره‌اش نیست می‌ترسم از آنکه صورتک‌های ما هم همینقدر بی‌حس باشند و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. پشت کاسه‌ی چشمانم گرما دارد سرازیر می‌شود و حرارت آن از درون چشمم عبور می‌کند، سرم را زیر آب می‌گیرم و وقتی سرم را بلند می‌کنم در آینه همان صورتک بی‌حس را می‌بینم با چشمان سرخ که از دست رفته‌است.

-تمام تلاشم را برای باز کردن دوباره این صفحه‌ی سفید در این مدت انجام دادم؛ اما نشد.

* بعد از دو هفته خانوم میم را دیدم؛ پرده‌ی آویخته شده در ذهنم سفید بود و هیچ صحنه‌ای را از آن دو هفته به یاد نمی‌آوردم تا برایش تعریف کنم . داشت گریه‌ام می‌گرفت... از فراموشی. خانوم میم وقایع قبلی و شرایط کنونی را توضیح داد تا بتوانم تصویری حتی ناواضح و گنگ را بر روی پرده نمایش دهم. حالا راحت‌تر می‌توانستم تصاویر را توضیح دهم اما برای گفتن احساساتم در آن زمان نیاز به فکر و تامل داشتم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و بالاخره یادم می‌آید که در تمام این مدت تنها بوده‌ام، تنها در هرجایی. تتها درهنگام شنیدن صداهای بلند و ترسناک، تنها در هنگام خواندن اخبار، تنها تنها تنها تنها. در تمام این مدت پرده‌ها‌ در شب کنار رفته بود و نور خانه‌های روشن در اتاق افتاده بود. باید بگویم شب که می‌شد دیگر تنها نبودم و ترس برایم حسی ناشناخته بود. امروز فضای ذهنیم را برای خانوم میم شرح دادم؛ یک سالن کوچک سینما همراه با پرده‌ای سفید، تنها فیلمی که در آن سالن پخش می‌شود " من" هستم. اما من؟ برای آدم‌های حاضر در آن سالن پوچ و هیچ هستم. خانوم میم گفته بود نامرئی و من گفته بودم : آفرین، نامرئی. من نیستم. هیچوقت نیستم. در هیچ موقع نیستم. فقط روی پرده چیزهایی از ‌" من" پخش می‌شود که حتی گاهی نقش اول آن باز هم " من" نیستم؛ حواس تماشاگرها هم به من نیست . برای عین "من" در آن عکس‌های پرخاطره گذاشته شده در دید عموم ، دیگر نیستم چون در این لحظه " ما" یی در معنای خود برای ما دیگر وجود ندارد. برای آنه " من" به عنوان خواهر شناخته نمی‌شوم، فردی عجیب و افسرده که گاهی دلقک خوبی است برای خنداندن. برای مامان " فرزند" محسوب نمیشوم، مشاور، گوش شنوا و آن کسی هستم که همیشه باید عقب بکشد. و برای بابا " دختر" نیستم، شاید عجیب باشد اما برای او جنسیت ندارم، به هر شکلی که بابا بخواهد باید خودم را وفق بدهم مانند مردآزما در کتاب شاملو. حالم از این تغییرات دارد بهم می‌خورد، از این موجودیت نداشتن. از این نبودن. از اینکه تنهام. تن‌ ها. تنهایی حسی است که خودش را در ریشه‌ها دارد جا می‌کند. میترسم از تنهایی.

-مردآزما، مرده‌آزما، مدزما، مردزما، مرتزما، مِردِزمال، مندرآزما، جوان‌آزما، مَدوزما یا مردوزوان موجودی افسانه‌ای است که از آن در داستان‌ها و افسانه‌های بخش‌های مختلفی از ایران یاد شده است.در کتاب کوچهٔ احمد شاملو نیز مردآزما به عنوان نام یکی از جن‌هایی است که به شکل‌های گوناگونی در می‌آید.