سینوس

برای دوست موزیکی نوشته‌بودم که : واقعا حالم را نمی‌دانم وقتی الان می‌گویم خوبم معلوم نیست تا چند دقیقه دیگر هم خوب باشم، ثباتی ندارم و هیچ احساسی ندارم. و او در نهایت آدم بودن و باشعور بودن گفته بود : همه اینا رو درک میکنم و منتظر میمونم؛ پیشنهاد من برای تو همیشه سرجاشه و منتظر جواب تو هستم. دوست موزیکی کاش می‌فهمید که واقعا دیگر توانایی عشق ورزیدن ندارم، تمامم را خرج کردم و حالا هیچ جونی برای ادامه‌ی خودم هم ندارم دیگر چه برسد به آدم دیگر!

. دیگر چک نمیکنم، خیلی وقت است که این کار را انجام نداده‌ام و باید بگویم انگار مغزم دارد آن بخش مربوط به آن ادم را پاک می‌کند. حتی حالا دیگر خیابان‌ها‌ هم ناراحتم نمی‌کنند و راهم را دور نمیکنم تا از یک کوچه یا یه یک خیابان آشنا گذر نکنم. صرفا حس آشنایی دارم همین و دیگر هیچ، حتی دیگر جسمم هم واکنشی نشان نمی‌دهد و سعی نمی‌کند از آنجا فرار کند اتفاقا امروز در مقابل ساعت فروشی قدیمی ایستاده بودم و هر چقدر سعی کردم تا حرف‌های گذشته را یادم بیاورم نتوانستم که نتوانستم. مینا میگوید این یک دوره سینوسی است اولش حالت بد است بعد بیش از حد خوشحال و شاد و دوباره غم زیاد... هنوز به دوره غم زیاد نرسیده‌ام اما دارم پیشگیری‌های لازم را انجام می‌دهم، وقت تراپی گرفته‌ام و قرص‌هایم را بدون فراموشی میخورم.

جنون شادی فالوده بستنی

به شکل وحشتناکی خوشحالم. کل زمانم را در بیرون از خانه میگذرانم و باید بگویم حالم خوب است. تا به حال به این اندازه حس رهایی و راحتی نداشتم. هنوز حس گرسنگی ندارم و درحد اینکه حالم بد نشود غذا میخورم. از اینکه عین دیگر در زندگی‌ام به هر عنوانی حضور ندارد خوشحالم. البته باید بگویم که هیچ ثباتی ندارم. حس میکنم این شادی نتایج آرام‌بخش‌ها و قرص‌های اعصاب است. گریه‌ام بند نمی‌آمد و دکتر هم قرص‌هایی را تجویز کرد که باعث شد نه تنها گریه‌ام بند بیاید بلکه حالم انقدر خوب شود که به همه بگویم که خیلی شاد و خوشحال هستم. انگار دچار جنون شادی شده‌ام. ذهنم فعال است و خیلی حرف میزنم و این از من بعید است. در شوخی‌ها و شیطنت‌ها دوستانم را همراهی میکنم و از انجام دادن این همه کار بسی خرسندم.

. در وسط میدان شلوغ و پر از بوق ماشین‌ها و گذر آدم‌ها مخلوط بستنی و فالوده را خورده بودیم و خندیده بودیم. و در آخر در کوچه‌های خلوت دویده بودیم. خب اگر آیدای قبل بود آن دویدن و شیطنت و هزاران کار دیگر را انجام نمیداد. اما خب حالا آیدای دیگری درونم زندگی می‌کند که انگار فقط می‌خواهد خوشحال باشد و به خودش اهمیت بدهد و الکی به آدم‌ها اعتماد کند و آخر سر ازشان به راحتی عبور کند.

خواب خرگوشی.

حس گرسنگی‌ام مختل شده‌است. از هر چیزی که دوستش داشتم به راحتی میتوانم بگذرم. مثلا امشب فقط چایم را خوردم و از چیزکیک کارامل و گردویی که همراه با خواننده سفارش داده بودیم تنها یک چنگال کوچک، از چهارشنبه شب تا به الان غذایی نخوردم و صرفا با آب و چای زنده هستم. هیچ حس نیازی به انجام کاری ندارم.

هلن و درسا و علی دستشان در یک کاسه بوده است و عملا من در یک بازی قرار داشتم. علی بی‌شرم ترین آدمی هست که در زندگیم دیده‌ام، بی‌وجدان، بی‌صفت، (لاشی)، بی مسئولیت،دروغگو، آدمی که دوست دارد ترحم بخرد آن هم بواسطه نبود مادرش. و آن دو نفر حتی نمیتوانم چیزی درموردشان بگویم، آنقدر وضعشان خراب و تاسف برانگیز است که بهترست گذر کنم.

با خواننده امروز تمامی نامه‌ها را در کنار سطل آشغال خواندیم و پاره‌شان کردیم و پرتشان کردیم به جایی که به آن‌ها تعلق داشتند، در دنیای سیاه آشغال‌ها.

حسم؟ گاها هیچ حسی ندارم، گاها مثل امشب خیلی شادم، و در اکثر مواقع ناراحت و افسرده هستم. قرص‌های افسردگی را شروع کردم فردا سومین روز از خوردن قرص‌هاست. حقیقتا حس میکنم اگر نخورم کارهای عجیب دیگری انجام میدهم. مثل چند روز پیش که انجام دادم و فهمیدم در یک خیانت و دروغ بزرگ زندگی میکردم نه در یک رویای شیرین صادقانه!

از این خواب خرگوشی بیرون آمدم و حالا دیگر چیزی ندارم تا به دیگری بدهم. باور و اعتماد و احساساتم حرام شدند و دیگر نمیدانم بدون‌ آنها چگونه میشود زندگی کرد. اما این حقیقت است که من خیلی سگ جانم و حداقل میدانم در جنبه‌های دیگر شاید تلاشم را بکنم چون این آدم(علی) بدون هیچ نگرانی‌ای درمورد کارهایش در پیج پابلیکش می‌نویسد و منتظر تمجید و تعریف از سمت فالوئزهایش میماند. علی پوسته رنگینی دارد ولی درونش پر از کرم و کثافت است آنقدر که وقتی آن پوسته رنگین کنار برود بوی تعفن از او بلند می‌شود و تو کرم‌ها را خواهی دید که چگونه همه چیز را به کثافت و لجن کشانده‌اند.

سرگرمی

در حین رابطه، قبل از رابطه، بعد از رابطه؛ با "/D/" یا همان درسا ( خواهر دوستش هلن) بوده است. چرا دارم اسامی را به همین راحتی میگویم چون هویت این آدم‌ها برایم مهم نیست همان گونه که هویت من برای آن‌ها مهم نبود من از وجود درسا در زندگی‌اش خبر نداشتم در هیچ زمانی خبر نداشتم و اگر می‌دانستم ( اگر هلن دهانش را باز میکرد و به من میگفت که این مردک با خواهر من در رابطه است و با تو به او خیانت کرده و خواهر احمق من هنوز دنبالش هست) وارد این رابطه نمیشدم. علی.ح تمامی جزئیات رابطه و حرف‌های خصوصی و هزاران چیز دیگر را برای درسا تعریف میکرده است و او بیشتر میخواسته بداند. این آدم‌ها من را فالو داشتند و من فکر میکردم که میخواهند با من در ارتباط باشند. درسا و علی.ح رابطه مریض گونه و اروتیکی را برای خودشان ساخته بودند و این در زمان رابطه با من هم ادامه داشت : علی.ح برای درسا نوشته بود: من آیدا را دوست دارم با این حساب باز هم میخوای بهم بدی؟ و درسا گفته بود: آره، معلومه. آدم باش علی. دیشب زمانی که علی.ح برایم وقایع را داشت توضیح میداد میخواستم عق بزنم. تمامی احمق بودن و سادگی و صداقتم را عق بزنم و بمیرم. وقتی گفت من خیانت نکرده‌ام! دوستت داشتم! این برای من خیانت محسوب نمی‌شود! و من فقط جیغ زده بودم دیوونم کردی، دیوونم کردی، این خیانته، خیانته، کاش انقدر حق به جانب نبودی، کاش وجدان داشتی و در آخر جیغ زده بودم که برو بمیررر برو بمیر، بمیررر.

به او گفته بودم من پدرم به ما خیانت کرده تو رو خدا دیگه تو خیانت نکن اگر حس کردی دیگر دوستم نداری میتوانیم تمومش کنیم بدون هیچ حرف دیگری، گفتم تو رو خدا بهم آسیب نزنیم من دیگه طاقت آسیب ندارم میمیرم. من تازه دیگه قرص نمیخورم میخوام با عشق تو حالم رو خوب کنم میخوام با هم بسازیم بدون دروغ با صداقت تمام؛ اگر چیزی هست بهم بگو... فقط بهم خیانت نکن من با این کار هزاران بار کشته میشم.

کشته شدم، قلبم را دیگر حس نمیکنم. اعتمادم و باورم و زندگیم دود شد و رفت هوا. در یک دروغ زندگی میکردم مثل همیشه، درحالی که فکر می‌کردم علی.ح تنها واقعیت این زندگی دروغین من است. تنها واقعیت، در چه سرابی بودم و نمیدانستم!

دیگر نمیتوانم برگردم به زندگی! در چت‌ها هزاران بار مسخره شده بودم. درسا گفته بود قبول کن ایدا برایت سرگرمی‌ست و او هیچ چیزی نگفته بود. بازیچه‌ و سرگرمی بیش نبودم مثل همیشه! برای همه آدم‌ها همینگونه هستم.

کمتر از ٣٠ روز!

خانواده منتخب آمدند و رفتند، بابا بنظر راضی است و هر چند ساعت سوالی میپرسد. آنه خوشحال است و مامان یک نفس راحت می‌کشد. و من؟ حقیقتا حس خاصی ندارم، دچار یک بی‌حسی مطلق هستم، پس از حذف شدنم از زندگی عین فکر میکنم چقدر راحت میشود از زندگی آدم‌ها حذف شد، از زندگی آدم‌های نزدیک، آدم‌های دور... بستگی به آدمش دارد! آنها تصمیم میگیرند که تا چه اندازه از تو را نگهدارند! مثلا تا چند رور پیش تصمیم گرفته بودم نامه‌ها و کتاب‌های اهدایی عین را نگهدارم. آدمیم دیگر؛ وجدان و احساسات داریم اما حالا، پس از آنکه مُهر" کمتر از ٣٠ روز" بر پیشانی‌ام خورده تصمیم گرفته‌ام که نامه‌ها را در اولین فرصت به درون سطل آشغال بیندازم و سپس کتاب‌ها را به کتابخانه یا جای دیگری اهدا کنم. تصمیم بزرگ دیگر آن است که بهتر است در مواجهه با آدم‌ها نقاب را بر چهره‌ام نگهدارم. چه فایده‌ای دارد این بی‌نقاب بودن؟ آخر سر از صداقت و رو راستی‌ات سواستفاده می‌کنند و به راحتی جایگزینی برایت پیدا میکنند. کاش یادم بیاید که عین و کارهایش ارزش من را تعیین نمی‌کنند! اینکه عین به راحتی و پس از ادعاهای آسمان سوراخ کنش اینگونه راحت به سمت دیگری میرود نشان از بیشعوری و البته به اصطلاح " هَوَل بودنش" است. دیگر نمیخواهم زود باور باشم. مامان همیشه می‌گوید : تو با اینکه رک و راستی و زبونت گاها نیش داره ولی خیلی راحت هم میشه گولت زد و خامت کرد! حقیقتا فکر میکنم که مامان راست می‌گوید! من خیلی راحت حرف‌ها و کارها عین را باور میکردم درحالی که بابت اون حرف‌ها هیچ سندی از راستگویی او وجود نداشت. چقدر کلمات و دوستت دارم‌ها در این میان خرج شد. در لحظه شاید آن احساس واقعا وجود داشت اما خب حالا پس از آن "کمتر از ٣٠ روز" نسبت به وجود آن احساس هم دیگر مطمئن نیستم. دچار شک و تردید شده‌ام که آیا همه‌ی آن حرف‌ها و کارها دروغ بود؟ حداقل از طرف خودم مطمئن هستم که اینگونه نبود، من آدم نقش بازی کردن نیستم! اما عین؟ نمیدانم.

/‌D/

پیج عین را چک میکنم چون پابلیک است و بعد دوباره بلاک، و فردا دوباره و دوباره همین کار را انجام میدهم؛ در یک چرخه باطل گیر افتاده‌ام؛ کامنت‌هایش را میخوانم که همش تمجید و تعریف از نوشته‌هایش است و او به هر پیام یک قلب سفید و هزاران جملات تشکرآمیر دیگر ریپلای کرده‌است. نوشته‌هایش سخت‌خوان و گاها غیرقابل فهم است از آن نوشته‌هایی که شاید باید فلسفه بدانی تا بفهمی. عکس‌هایی که پست می‌کند عکس‌هایی هستند که زمانی که با هم بودیم آن‌ها را گرفتیم. در بایو‌ صفحه‌اش همچین چیزی را گذاشته‌است "/D/" که ممکن است نشان‌دهنده وارد رابطه شدنش باشد. خب عالیست! حالا بیشتر احساس بدبختی می‌کنم، فراموش شده‌ام به گونه‌ای که انگار وجود نداشته‌ام. این اتفاق جدید نیست؛ همیشه همین می‌شود... عادت کرده‌ام، آدمی هستم که می‌شود به آن توهین کرد و کوچکش کرد و آخر سر هم حذفش کرد. چک کردن صفحه‌‌ی عین بخاطر علاقه من نسبت به او یا هر چیز دیگری مانند این نیست بلکه دلم میخواهد ببینم آیا آدم‌ها چیزی از من را درون خودشان نگه میدارند یا نه، می‌خواهم ببینم اهمیت من چقدر است! اصلا از من نشانه‌ای دارند؟ هیچ یک از نوشته‌های عین درمورد من و حتی زمانی که با هم بودیم هم نیست درحالی که درمورد فرد قبلی و مادرش و پدرش و معلمش و مشاور کنکورش و تراپیستش و یکی از بهترین دوستانش و هزاران آدم دیگر نوشته است؛ اما من؟ من حذف شده‌ام. آخر سر هم پس از ٣٠ روز جایگزینی به نام /D/ برایم پیدا شده‌است!

منتخب

مامان سعی می‌کند بابا را توجیه کند که کار تمام شده‌است و بهتر است وقتی خانواده منتخب برای امر خیر آمدند رفتار خوشی نشان دهد و آنقدر پیگیر نشود. آنه لباس‌های منتخبش را جلوی آینه می‌پوشد و عوض می‌کند. حقیقتا دلم نمی‌خواهد به این زودی آنه را از دست بدهم یا بهتر است بگویم دلم نمی‌خواهد عروسک زنده‌‌ای را که ٢٠ سال پیش وارد خانه‌مان شد را از دست بدهم. اما آنه خوشحال است و من غمگین و مامان نگران و بابا... از احساس بابا خبری ندارم در این یک ماه در این مورد هیچ حرفی نزده‌است.

هنوز دوره‌ام را شروع نکردم و باید بگویم حوصله‌اش را هم ندارم، روحم بسیار خسته است و نیاز به خوابیدن‌های متوالی دارد.

هوش و حواسم سرجایش نیست، سرکلاس تمرکزم را از دست میدهم، انگیزه‌ای ندارم و باید بگویم نسبت به هیچ چیز امیدوار نیستم. اصلا از این ورژن خودم خوشم نمی‌آید، از اینکه همه چیز را در لحظه‌ی آخر و از سر وا کردن انجام دهم متنفر هستم. ارتباط با دوست موزیکی را به صفر رساندم. آمادگی برای رابطه دیگر ندارم و شاید تا مدت‌ها نخواهم داشت. حقیقتا از او خجالت میکشم. و نمیدانم این خجالت برای چیست؟ بخاطر رفتار گذشته‌ام که منشأ آن دستورات عین بود؟ یا بخاطر اینکه احساسات گذشته‌ام را به او گفتم؟ حقیقتا از گفتن احساسات گذشته‌ام نسبت به او پشیمانم و کاری نمیتوانم برای این پشیمانی انجام دهم جز آنکه فاصله‌ام را بیشتر کنم و بیشتر خجالت بکشم.