خانواده منتخب آمدند و رفتند، بابا بنظر راضی است و هر چند ساعت سوالی میپرسد. آنه خوشحال است و مامان یک نفس راحت می‌کشد. و من؟ حقیقتا حس خاصی ندارم، دچار یک بی‌حسی مطلق هستم، پس از حذف شدنم از زندگی عین فکر میکنم چقدر راحت میشود از زندگی آدم‌ها حذف شد، از زندگی آدم‌های نزدیک، آدم‌های دور... بستگی به آدمش دارد! آنها تصمیم میگیرند که تا چه اندازه از تو را نگهدارند! مثلا تا چند رور پیش تصمیم گرفته بودم نامه‌ها و کتاب‌های اهدایی عین را نگهدارم. آدمیم دیگر؛ وجدان و احساسات داریم اما حالا، پس از آنکه مُهر" کمتر از ٣٠ روز" بر پیشانی‌ام خورده تصمیم گرفته‌ام که نامه‌ها را در اولین فرصت به درون سطل آشغال بیندازم و سپس کتاب‌ها را به کتابخانه یا جای دیگری اهدا کنم. تصمیم بزرگ دیگر آن است که بهتر است در مواجهه با آدم‌ها نقاب را بر چهره‌ام نگهدارم. چه فایده‌ای دارد این بی‌نقاب بودن؟ آخر سر از صداقت و رو راستی‌ات سواستفاده می‌کنند و به راحتی جایگزینی برایت پیدا میکنند. کاش یادم بیاید که عین و کارهایش ارزش من را تعیین نمی‌کنند! اینکه عین به راحتی و پس از ادعاهای آسمان سوراخ کنش اینگونه راحت به سمت دیگری میرود نشان از بیشعوری و البته به اصطلاح " هَوَل بودنش" است. دیگر نمیخواهم زود باور باشم. مامان همیشه می‌گوید : تو با اینکه رک و راستی و زبونت گاها نیش داره ولی خیلی راحت هم میشه گولت زد و خامت کرد! حقیقتا فکر میکنم که مامان راست می‌گوید! من خیلی راحت حرف‌ها و کارها عین را باور میکردم درحالی که بابت اون حرف‌ها هیچ سندی از راستگویی او وجود نداشت. چقدر کلمات و دوستت دارم‌ها در این میان خرج شد. در لحظه شاید آن احساس واقعا وجود داشت اما خب حالا پس از آن "کمتر از ٣٠ روز" نسبت به وجود آن احساس هم دیگر مطمئن نیستم. دچار شک و تردید شده‌ام که آیا همه‌ی آن حرف‌ها و کارها دروغ بود؟ حداقل از طرف خودم مطمئن هستم که اینگونه نبود، من آدم نقش بازی کردن نیستم! اما عین؟ نمیدانم.