رندوم.

همه‌چیز گاها زیادی برایم سخت می‌شود، نفس کشیدن، غذا خوردن، حرکت کردن، گوش دادن، حرف زدن.... هر چیزی که تو را به زندگی عادی و معمولی وصل میکند برایم سخت میشود. یک دفعه دلم نمیخواهد زندگی کنم. دوست‌دارم قیچی را بردارم و تمامی طناب‌هایی که من را به زندگی وصل کرده‌‌است را با یک حرکت ببرم.

چیزهای جدیدی را حس میکنم؛ دوست داشته شدن و دوست داشتن. برایم خیلی جدید است، تا به حال قلبم با این سرعت نتپیده بود و پروانه‌ها را در شکمم انقدر واضح حس نکرده بودم. با او بودن همه‌چیز را خوب می‌کند. به قول خانوم دال او شبیه درمان است، یک درمان فوق سریع برای ترمیم روحم. باعث میشود تکه‌های جدا شده‌ی روحم بهم هجوم بیاورند و شکل‌های مختلفی بسازند....

باید ساعت‌ها در زیر آب داغ بایستم تا ذهنم جمع و جور شود. بعدش می‌آیم و چای دم میکنم و کمی کتابم را میخوانم و سراغ درس‌های نصفه و نیمه‌ام میروم. شاید سیگاری هم در کنار گل‌های بابا بکشم.

سلام.

صبح بخیر.

آیدا خیلی بداخلاق شدی!

دوست دبیرستان زنگ زده‌ و گفته بود ۵‌شنبه خوشحال میشوم در تولدم ببینمت! ذهنم در لحظه دنبال بهانه گشت برای نرفتن! گفته‌بودم : دانشگاه دارم و او گفته بود هر ساعتی شد میتوانی بیایی ولی حتما بیا. کم‌رویی چیره شده‌بود و با یک باشه و حتما تماس را تمام کرده‌بودم. حالا در تب میسوزم و جسمم له و دردناک است. احساس میکنم چشمانم دارند از گرما و حرارت میسوزند. فردا دانشگاه دارم و حقیقتا بر روی آن یک نمره حضور در کلاس در کل ترم خیلی حساب کرده‌ام چون عملا نمره‌ی بحث در کلاس را نخواهم گرفت. مسائل ریاضی نیمه‌تمام مانده و مغز من دیگر حتی نمی‌تواند جمع دوعدد را به راحتی حساب کند. صدای دعوای مامان و بابا بلند شده و باعث شده که صذای موزیک در گوش‌هایم تا آخر زیاد شود. در دانشگاه تبدیل شده‌ام به میرزا بنویس. از این کلمه‌ای که برایم به کار میبرند متنفرم. غمگینم...دلیلی برای این غمگین بودن ندارم اما غمگینم. دکتر را خیلی وقت‌است که ندیدم. تکالیف زبان را سرسری انجام میدهم و این اصلا خوب نیست. همین.

برای پنج‌شنبه و روزهای دیگر.

.

ادامه نوشته

مثل گذشته.

امروز دو کلاس بی‌معنی و مهمل دارم. نمیدونم چرا باید برای یه ترم اولی انقدر کلاسهای عمومی بذارند. احساسات بدی دارم ،استرس و اضطراب شدید. گریه کردن هم که خیلی وقته برام اتفاق نیوفتاده. خیلی وقته که داستانی ننوشتم چون ذهنم تاریکه. گم شدم تو دنیای روزمره‌ی بیرون با اینکه کارهایی که انجام میدم اصلا اصلا جز روزمره هنوز برام محسوب نمیشند. تو دانشگاه تنهام ،سرکلاس‌ها تنهام در این مدت کسی صدام رو نشنیده رغبتی برای نشون دادن خودم ندارم و فقط سعی میکنم کارها رو به درست‌ترین شکل ممکن انجام بدم. سعی میکنم درس بخونم. حقیقتا در این محیط سعی میکنم آدم سایه‌واری باشم مثل گذشته.