رندوم.
همهچیز گاها زیادی برایم سخت میشود، نفس کشیدن، غذا خوردن، حرکت کردن، گوش دادن، حرف زدن.... هر چیزی که تو را به زندگی عادی و معمولی وصل میکند برایم سخت میشود. یک دفعه دلم نمیخواهد زندگی کنم. دوستدارم قیچی را بردارم و تمامی طنابهایی که من را به زندگی وصل کردهاست را با یک حرکت ببرم.
چیزهای جدیدی را حس میکنم؛ دوست داشته شدن و دوست داشتن. برایم خیلی جدید است، تا به حال قلبم با این سرعت نتپیده بود و پروانهها را در شکمم انقدر واضح حس نکرده بودم. با او بودن همهچیز را خوب میکند. به قول خانوم دال او شبیه درمان است، یک درمان فوق سریع برای ترمیم روحم. باعث میشود تکههای جدا شدهی روحم بهم هجوم بیاورند و شکلهای مختلفی بسازند....
باید ساعتها در زیر آب داغ بایستم تا ذهنم جمع و جور شود. بعدش میآیم و چای دم میکنم و کمی کتابم را میخوانم و سراغ درسهای نصفه و نیمهام میروم. شاید سیگاری هم در کنار گلهای بابا بکشم.
سلام.
صبح بخیر.