خرچنگ؟ خرخاکی؟ شاه میگو؟
غزل گفته بود : یعنی معتاد کار کردنی؟! سرم را بالا و پایین کرده بودم و او پس از گفتن بد و بیراه به رانندگی افتضاح ماشین جلویی گفته بود : عحب! و خنده.
ساعت ٧ است؛ نشستهام بر روی مبل مامان فیلم ترکی میبیند و صدایش روی مخم است؛ یادم نمیآید حداکثر سرعت در بزرگراههای برون شهری چقدر است! ١٠٠ یا ١١٠؟ اصلا شاید هم ١٢٠. یادم نمیآید و حوصله برگشتن به صفحات اول را هم ندارم. صدای مغزم یادآوری ۴٠ دقیقه پیش را میکند باید بگویم بر سر منبر رفته بودم و ١ ساعت تمام درمورد اجبار برای زندگی کردن با عین حرف زدهبودم. درمورد حباب و دایرهها کوچک و بزرگ. ما و حبابهای اطرافمان!
حباب اطراف من زیادی سخت پوست شده است حقیقتا دیگر نمیتوان نامش را حباب گذاشت ! مثلا حالا میتوانم از ردهی خزندگان به ردهی سختپوستان خودم را تغییر بدهم. حالا باید تصمیم بگیرم کدامشان باشم؛ خرچنگ؟ خرخاکی؟ شاه میگو؟ یا شاید هم با کمی شیطنت دافنی ( حقیقتا این مورد را از دوست خوبم گوگل پیدا کردهام :)) ) پیشاپیش دافنی از لیست خط میخورد حالا میماند سه انتخاب.
چه انتخاب سختی!
_حداکثر سرعت در بزرگراههای برون شهری ١١٠ کیلومتر در ساعت است. :))