خرچنگ؟ خرخاکی؟ شاه میگو؟

غزل گفته بود : یعنی معتاد کار کردنی؟! سرم را بالا و پایین کرده بودم و او پس از گفتن بد و بیراه به رانندگی افتضاح ماشین جلویی گفته بود : عحب! و خنده.

ساعت ٧ است؛ نشسته‌ام بر روی مبل مامان فیلم ترکی میبیند و صدایش روی مخم است؛ یادم نمی‌آید حداکثر سرعت در بزرگراه‌های برون شهری چقدر است! ١٠٠ یا ١١٠؟ اصلا شاید هم ١٢٠. یادم نمی‌آید و حوصله برگشتن به صفحات اول را هم ندارم. صدای مغزم یادآوری ۴٠ دقیقه پیش را می‌کند باید بگویم بر سر منبر رفته بودم و ١ ساعت تمام درمورد اجبار برای زندگی کردن با عین حرف زده‌بودم. درمورد حباب و دایره‌ها کوچک و بزرگ. ما و حباب‌های اطرافمان!

حباب اطراف من زیادی سخت پوست شده است حقیقتا دیگر نمی‌توان نامش را حباب گذاشت ! مثلا حالا میتوانم از رده‌ی خزندگان به رده‌ی سخت‌پوستان خودم را تغییر بدهم. حالا باید تصمیم بگیرم کدامشان باشم؛ خرچنگ؟ خرخاکی؟ شاه میگو؟ یا شاید هم با کمی شیطنت دافنی ( حقیقتا این مورد را از دوست خوبم گوگل پیدا کرده‌ام :)) ) پیشاپیش دافنی از لیست خط می‌خورد حالا می‌ماند سه انتخاب.

چه انتخاب سختی!

_حداکثر سرعت در بزرگراه‌های برون شهری ١١٠ کیلومتر در ساعت است. :))

آن که نداند چه کار باید بکند.

در همه جا بلاتکلیف هستم؛ در راهم، درسی که می‌خوانم، روابط دوستانه و عاشقانه‌ام؛ در هر چیزی که فکرش را بکنید، بدون تکلیف هستم. نمیدانم آیا حسی دارم؟ مانند حس دوست داشتن، نفرت، خشم، حسادت و... در اکثر مواقع هیچ کدام از حس‌های ذکر شده را حس نمیکنم یعنی بدنم واکنشی درست درمورد آن احساس انجام نمی‌دهد انگار که تکه سنگی جلوی تمامی آنها را گرفته است.

از هیچ چیز لذت نمیبرم حتی از کتاب خواندن، خوردن غذاهای خوشمزه، در خانه ماندن و تمام کارهایی که قبلا پناهگاهی بودن برای آنکه خود را در آن‌ها پنهان کنم.

اکنون بیشتر دوست دارم بیرون از خانه باشم و آنقدر خودم را خسته و درمانده کنم تا شب‌ها راحت‌تر خوابم ببرد البته بدون صداهای درون سرم و گرومپ گرومپ درون گوشم .

شخصیت‌هایی که زمانی آنها را ساخته بودم در درون سرم هنوز زندگی می‌کنند بدون آنکه دیگر درخواست کنند تا شرح حالشان را بر روی کاغذ بیاورم. آن‌ها هم دیگر از من ناامید شده‌اند و به احتمال زیاد در یین خودشان "بی‌وفا‌" صدایم میکنند.

Summer  اندوه :))))))

تابستان آنگونه که میخواستم پیش نرفته‌است. در خیالم صبح زود بیدار میشوم و بعد از خوردن صبحانه پشت سیستم می‌نشینم و کار میکنم و چیزهای مختلف یاد میگیرم، در زمان استراحتم کتابم را ورق میزنم و چای می‌نوشم، عصرها با مامان پیاده روی میروم و با عین ویدیو کال میکنم. اما باید از این خیال بیرون بیایم؛ صبح‌ها کمی نمانده به ظهر بیدار میشوم و ابتدا ساعت‌های مانده به شب را می‌شمارم، ١٠،١١،١٢،١٣،١۴ و.... پس از آن عین زنگ میزند با او حرف میزنم دیگر کاری برای انجام دادن نیست؛ ساعت ١٠ شب است، رو به روی آینه می‌ایستم و مسواک میزنم تا خواب را زودتر به خودم القا کنم.... همه چیز سریع میگذرد ١، ٢، ٣ و خواب!

. منظور از "کاری برای انجام دادن نیست" این است که کار هست اما من حوصله انجام دادنشان را دیگر ندارم، حوصله صجبت کردن، خواندن، یادگرفتن، حرکت کردن و... را ندارم. همان کارهای عادی یک انسان معمولی!

فکری برای اینکه از این وضعیت بیرون بیایم ندارم. نهایت به تمامی پیشنهاد‌های دوستان یک بله میگویم! حتی دیگر این پدیرفتن هم برایم دیگر فرقی ندارد. چه باشم، چه نباشم... چه فرقی میکند؛ فقط باید به حرفهایشان گوش بدهم و سعی کنم جواب درستی بدهم. گاها هم دچار هیجان میشوم و لکنت باز میگردد و بعضی از کلمات چندین بار در یک جمله تکرار میشوند.

از ١٧ شهریور کلاسهایمان شروع می‌شود تنها چیزی که میتواند از این وضعیت بیرونم بکشد همین است؛ یک اجبار شاید باعلاقه!

سیگار کشیدن را ترک کرده‌ام. قصه‌ی ترک کردنش آنقدر ساده است که حتی حوصله‌ی نوشتنش را هم ندارم. اما باید بگویم که چندین ماه است که نکشیده‌ام و تا الان هوسی برای بازگشت به آن را نداشته‌ام.

مادر عین چندین ماه پیش بر اثر یک واژگونی فوت کرد. و تنها چیزی که از آنها باقی ماند، عین و یک خانواده‌ی واژگون ‌شده بود. در آن زمان از استرس و غم دچار التهاب لوزه شدم آنقدر شدید که صحبت کردن، غذا خوردن و حتی گاها نفس کشیدن برایم دچار مشکل شده بود. مادر عین فوت کرد و چند هفته بعد، من حالم بهتر شد. و حالا عین باقی مانده‌است با کوهی از افسردگی؛پیمایش این کوه افسردگی شیب‌دار، در گرمای کشنده‌ی تابستان، هر انسانی را از پا می‌اندازد دیگر چه برسد به عین با آن همه احساسات! اما باید بگویم فعلا حال عین رو به بهبودی است و من هم سعی میکنم با او خوب باشم و همچنین درک و احساساتم را به کار بیاندازم .

کارِ زار!

نور هم دیگر کارساز نیست!