اتاقک سیگار!

سیگار کشیدن برایم تبدیل شده به اتاقکی که به آن پناه می‌آورم. جعبه سیگار را برمیدارم و نخ‌ها را در کنارم ردیف میکنم و نمیدانم در این مدت چه اتفاقی برایم می‌افتد که باعث می‌شود تسلطی بر روی تعداد سیگار‌های کشیده شده نداشته باشم. امشب از سوزش گلویم فهمیدم که باید این آخرین نخ امشبم باشد. حقیقتا نمیدانم چندتا کشیده‌ام چون برخلاف گذشته‌ که فیلتر‌ها را نگه میداشتم دیگر این کار را انجام نمی‌دهم.... حالا این اتاقک را چگونه میبینم؟ باید بگویم که سقفی به رنگ شب‌های تابستان دارد و دیوار‌های سفید و تنها صدایی که در آن اتاقک شنیده می‌شود این صدا است. پنجره‌ای دارد رو به خیابان و خانه‌هایی که یک در میان روشن و خاموش هستند.

بوی سیگاری که بر روی موهایم به‌جا میماند دیگر برایم اهمیتی ندارد.

پناه آوردن. نمیدانم چه می‌شود که هر شب میرسم به این اتاقک. به خودم که می‌آیم؛ میبینم که از پنجره آویزان شده‌ام و سعی دارم که یادم بیاید" این چندمین نخ بود؟!"

فراموشی این روزها خوب نیست. زمانی که دارم حرف میزنم ادامه‌ی حرفم را یادم می‌رود... فکر می‌کنم از عوارض نخوردن قرص‌ها باشد؛ دو هفته‌ای است که در یک حرکت انتحاری هیچ‌یک از قرص‌ها را نخوردم حتی دیازپام را... زندگی بدون دیازپام حقیقتا سخت است.

+ باشه!

آقای عین در مواجهه با حرفهای بی‌سروته من گفته‌بود : خوبه که متفاوتی! چرا سعی میکنی شبیه بقیه باشی.. این آدمایی که الان برام گفتی رو مطمئن باش فقط ٢٠ درصد مردم میشناسنشون ‌، چرا ازشون نمیتونی حرف بزنی وقتی این‌همه درموردشون میدونی. اون اوایل فکر میکردم ۴٠ سالته نه ٢١ سال! بدم نیست آدم تو گذشته زندگی کنه؛ گذشته هم یه روزی، الآن بوده. تو غر نمیزنی، شاید هم پیش من غر نمیزنی؛ وقتی میگی بد نیستم می‌دونم که اصلا خوب نیستی؛ برای خوب نبودنت دلیلی نداری، البته میگی دلیلی نداری؛ درحالی که یه عالمه دلیل و منطق تو ذهن و قلبت داری، فقط میترسی از گفتنشون. از اعتراف کردن می‌ترسی همونقدر شجاعی که بگی بد نیستم اما میترسی بگی چرا بد نیستی! تو آدمی هستی که یه عکس از خودت تو گوشیت نداری ولی از در و دیوار و آدم‌های گذشته هزاران عکس میتونی برام بفرستی. تو باحالی و اونجور که خودت میگی برای من حوصله‌سر بر نیستی اتفاقا گاهی باعث تعجبم میشی! به احتمال زیاد هم کلماتی مثل "عجیب" رو خیلی می‌شنوی. از منم شنیدی؛ چون عجیبی؛ نسبت به آدمهایی که میبینم عجیبی! منطقت و عقلت جلوتر از احساساتت تصمیم میگیره، این خوبه؛ اما گاهی باید با احساساتت تصمیم‌های درست رو بگیری. خفه‌شون نکن لطفا!

_ باشه!

برزخ واقعی اینجاست! سعی میکنم کسی رو دوست داشته باشم اما نمیشه؛ ته دلم لجنزاره...؛ خسته‌م...

من دارم سعی می‌کنم آدم درستی باشم! اما نمیشه، نمیشه، نمیشه...!

تلخ شدی!

آنه پیشنهاد داده‌بود با کسی آشنا شوم به احتمال زیاد "آشنا‌شدن "در واژه‌نامه آنه همان دِیت و قرار خودمان است؛ آنه گزینه‌های مورد نظر را یکی‌یکی رد کرده بود و انگشت اشاره‌اش یکی را نشانه گرفته‌ و گفته‌بود : ببین این خیلی خوبه، به روحیاتت هم جور میاد به هالک بگم یه قرار بزاره باهم بریم بیرون؟! مامان عینکش را بر روی صورتش بالا و پایین کرده‌بود و درحالی‌که دنبال عکس‌های بعدی گزینه موردنظر آنه می‌گشت زیرلب گفته‌بود : بدم نیست! ماجرا برایم زیادی خنده‌دار بود. مضحک و مسخره! خواهر و مادرم نگران تنهایی‌ام هستند! و بنظرشان قرار است تا اخر عمرم تنها بمانم. در جواب تمامی حرف‌ها یک "نه‌" بزرگ گفته‌‌بودم و خودم را تا پایان روز در اتاق پنهان کردم.

این روزها نه دردهایم کم شده‌ و نه بابا آدم خوبی شده‌است. فقط من دچار یک بی‌تفاوتی و خنثی بودنی هستم، که آرامشی در آن وجود ندارد؛ زیرا در اینجا آرامشی نیست، فقط برای اینکه زنده بمانی مجبوری خودت را به کر و لال و کور بودن بزنی. ۴ سال تمام کر و لال و کور بودن را تمرین کرده‌ام و حالا زمان آن رسیده‌است که اجرایشان کنم.

تلخی‌ام زیاد شده‌است این حرف را دکتر زمانی که رو‌به‌روی رگال لباس‌ها ایستاده بود گفته بود. تلخ بودن! قبول دارم ؛ تلخی‌ام زیاد شده! ماندن و نگفتن و ننوشتن تلخی‌ام را زیاد کرده‌است. در ذهنم پوشه‌های تلنبار شده‌ی زیادی وجود دارد پر از حرف! خاک و مور خورده و خراب. ذهنم بوی ماندگی می‌دهد و من از ماندن و ماندگی متنفرم! از چیزهایی که قفل و زنجیرم می‌کنند متنفرم! و از بابا و حرفهای بابا بیشتر متنفرم.

خانوم دال در جلسه قبل سعی کرده بود که باباهای درون مغزم را تبدیل به یک بابا کند؛ ولی حالا احساس می‌کنم، که تمامی زحمت‌هایش به باد رفته‌است. چون باباهای درون ذهنم با بابایی که الان رو‌به‌رویم می‌بینم یکی نیستند. نه جسم‌های شبیه بهم دارند و نه حتی روح‌های شبیه بهم. دلتنگ باباهای درون مغزم نیستم. انگار خیلی وقت است که مرده‌اند. و الان جز خاطراتی گنگ و مبهم چیز دیگری از آنها در خاطر ندارم.

پوچی!

خیلی وقته مغزم از کلمات خالی شده؛ پوچم!

تلاش برای ادامه دادن!

دارم سعی میکنم زندگی کنم. حالا هرجوری که میتونم. هرکاری میکنم تا نشونه‌های زنده بودنم رو پیدا کنم. مثلا ساعت‌ها به حرکت قفسه سینه و شکمم که با هر تنفس بالا و پایین میشه نگاه میکنم. بیشتر شب‌ها بیدار می‌مونم و سعی میکنم که خونه‌های بیدار رو بشمارم. دوره‌ای رو ثبت‌نام میکنم که اصلا به من هیچ ربطی نداره و صرفا بخاطر اینکه برای خودم کار بتراشم ثبت نامش کردم. ظهرها میشینم کنار پنجره و سعی میکنم بنویسم و وقتی چیزی مینویسم حس کمبود تو وجودم زیاد میشه و همین باعث میشه که کاغذ مچاله و پاره بشه و اخر سر به سطل زباله انداخته بشه. سعی می‌کنم گریه کنم و گریه‌م نمیاد. بنابراین به خودم آسیب میزنم و درد این آسیب جسمی هم دیگه باعث گریه کردنم نمیشه. آقای عین در مواجهه با اینکه گفته‌بودم چقدر از خودم متنفرم گفته‌بود : به احتمال زیاد دیوونه‌ای؛ احتمال که نه قطعا دیوونه‌ای. حنایی گفته‌بود : تو کلا روح پیری داری بخاطر همین خوشحالی رو عمیقا حس نمیکنی. و من خودم هم میدونم که روحم پیره؛ پیر و فرسوده.

داستانم تو یه سایت کتاب منتشر شد. اما خودم... متنفرم از داستانم. استادم سختگیره تا حدودی نسبت به داستان‌ها و میدونم که اون برعکس من فکر میکنه اما من... واقعا ازش متنفرم. از خودم، اسمم، داستانم، محتوای داستانم و هر چیزی که مربوط به منه!

قراره تا هفته بعد برم پیش حنایی تا دوستهام رو ببینم ولی الان انگار اصلا امادگی دیدن هیچکس رو ندارم؛ شاید اصلا به هیچکس خبر ندادم که اومدم.!

تو جلسه با خانوم دال خیلی پیشرفت کردم. این تنها دستاورد این روزهاست.

دیگه همین

همان درخت!

عزیزِ مهربانم نمی‌دانم حالا کجا هستی. اما من در میان ستاره‌های مرده آسمان شهری که از آن متنفرم نشسته‌ام و برایت نامه می‌نویسم . از صبح برگه‌ی سفید را روبه‌رویم گذاشتم و سعی کردم که برایت بنویسم. نوشتم اما روانه‌ی سطل زباله‌اش کردم. کلمات آن نامه هنوز در ذهنم است. پر بود از همان دوستت دارم‌های بی‌سروته که ازشان متنفر بودی!

اصلا ممکن است همین نامه‌ای که برایت می‌نویسم بخشی از همان نامه‌ی زباله باشد. دلم برایت تنگ شده است و دارم سعی می‌کنم بدون همان لحن بی‌سروته نامه‌ی زباله بگویم دوستت دارم. گفتم؛ شنیدی؟ نشنیدی؟.

آسمان این شهر امشب پرستاره‌ست. آسمان شهر تو چطور؟ باد خنکی می‌آید و پرده‌ی سفید را تکان میدهد. تازه به شمعدانی‌های کنار پنجره آب داده‌ام. بوی رطوبت و خاک در هوا روان است. دیگر این بو خواب‌آلودم نمی‌کند . هیچ بویی خواب‌آلودم نمي‌کند. خسته هستم؛ لطفا نپرس از چه چون خودم هم نمی‌دانم . روزها کشدار می‌گذرد؛ صبح‌ها خودم را در آفتاب کش می‌دهم و سعی می‌کنم که بنویسم و بشنوم. و شب‌ها غم عالم را روی پلک‌هایم می‌گذارم و به خواب می‌روم ؛ از همان خواب‌های مردنی. مانند مرده‌ها بدون هیچ تکان خوردنی در تخت سیمانی سفیدم می‌خوابم و منتظر می‌مانم تا صبح شود. صبح که بشود همه‌چیز از نو شروع می‌شود ؛ من نو می‌شوم ، دلتنگی‌هایم نو می‌شوند ، دستانم در میان سفیدی کاغذ ریشه‌های نو می‌دهند و پاهایم جایشان را در زمین سفت‌تر می‌کنند. یک درخت می‌شوم در وسط گل‌های قرمز قالی خانه!

درختی که شب‌ها خشک و پیر و فرسوده می‌شود و صبح‌ها برای هزارمین‌بار سعی می‌کند که نو شود و ریشه دهد. حقیقتش را بخواهی ریشه‌دادن در میان گندآب و زمین سفت خیلی سخت است! چه می‌گفتی؟! نرود میخ آهنین در سنگ! درست است. درکل جان و جسمم را آفت زده؛ پوسته‌ام را خوردند و رسیدند به شیره‌‌ی جانم و حالا دارند آن را می‌‌مکند. فکر می‌کنی بعدش دیگر مَنی وجود دارد؟ درخت سبزی در میان گل‌های قرمز قالی خانه؟! نمی‌دانم! در نامه‌ی بعدی برایت از پیشروی آفت‌ها و تلخ بودن و نبودن شیره‌ی جانم می‌نویسم.

قربانت؛ همان درخت میان گل‌های قالی خانه!

همه چیز بنظر خیلی گریه داره؛ اما من گریم نمیاد!

من با خودم مشکل دارم و این مشکل هی داره بزرگ و بزرگ‌تر میشه.

ادامه نوشته