اتاقک سیگار!
سیگار کشیدن برایم تبدیل شده به اتاقکی که به آن پناه میآورم. جعبه سیگار را برمیدارم و نخها را در کنارم ردیف میکنم و نمیدانم در این مدت چه اتفاقی برایم میافتد که باعث میشود تسلطی بر روی تعداد سیگارهای کشیده شده نداشته باشم. امشب از سوزش گلویم فهمیدم که باید این آخرین نخ امشبم باشد. حقیقتا نمیدانم چندتا کشیدهام چون برخلاف گذشته که فیلترها را نگه میداشتم دیگر این کار را انجام نمیدهم.... حالا این اتاقک را چگونه میبینم؟ باید بگویم که سقفی به رنگ شبهای تابستان دارد و دیوارهای سفید و تنها صدایی که در آن اتاقک شنیده میشود این صدا است. پنجرهای دارد رو به خیابان و خانههایی که یک در میان روشن و خاموش هستند.
بوی سیگاری که بر روی موهایم بهجا میماند دیگر برایم اهمیتی ندارد.
پناه آوردن. نمیدانم چه میشود که هر شب میرسم به این اتاقک. به خودم که میآیم؛ میبینم که از پنجره آویزان شدهام و سعی دارم که یادم بیاید" این چندمین نخ بود؟!"
فراموشی این روزها خوب نیست. زمانی که دارم حرف میزنم ادامهی حرفم را یادم میرود... فکر میکنم از عوارض نخوردن قرصها باشد؛ دو هفتهای است که در یک حرکت انتحاری هیچیک از قرصها را نخوردم حتی دیازپام را... زندگی بدون دیازپام حقیقتا سخت است.