عزیزِ مهربانم نمی‌دانم حالا کجا هستی. اما من در میان ستاره‌های مرده آسمان شهری که از آن متنفرم نشسته‌ام و برایت نامه می‌نویسم . از صبح برگه‌ی سفید را روبه‌رویم گذاشتم و سعی کردم که برایت بنویسم. نوشتم اما روانه‌ی سطل زباله‌اش کردم. کلمات آن نامه هنوز در ذهنم است. پر بود از همان دوستت دارم‌های بی‌سروته که ازشان متنفر بودی!

اصلا ممکن است همین نامه‌ای که برایت می‌نویسم بخشی از همان نامه‌ی زباله باشد. دلم برایت تنگ شده است و دارم سعی می‌کنم بدون همان لحن بی‌سروته نامه‌ی زباله بگویم دوستت دارم. گفتم؛ شنیدی؟ نشنیدی؟.

آسمان این شهر امشب پرستاره‌ست. آسمان شهر تو چطور؟ باد خنکی می‌آید و پرده‌ی سفید را تکان میدهد. تازه به شمعدانی‌های کنار پنجره آب داده‌ام. بوی رطوبت و خاک در هوا روان است. دیگر این بو خواب‌آلودم نمی‌کند . هیچ بویی خواب‌آلودم نمي‌کند. خسته هستم؛ لطفا نپرس از چه چون خودم هم نمی‌دانم . روزها کشدار می‌گذرد؛ صبح‌ها خودم را در آفتاب کش می‌دهم و سعی می‌کنم که بنویسم و بشنوم. و شب‌ها غم عالم را روی پلک‌هایم می‌گذارم و به خواب می‌روم ؛ از همان خواب‌های مردنی. مانند مرده‌ها بدون هیچ تکان خوردنی در تخت سیمانی سفیدم می‌خوابم و منتظر می‌مانم تا صبح شود. صبح که بشود همه‌چیز از نو شروع می‌شود ؛ من نو می‌شوم ، دلتنگی‌هایم نو می‌شوند ، دستانم در میان سفیدی کاغذ ریشه‌های نو می‌دهند و پاهایم جایشان را در زمین سفت‌تر می‌کنند. یک درخت می‌شوم در وسط گل‌های قرمز قالی خانه!

درختی که شب‌ها خشک و پیر و فرسوده می‌شود و صبح‌ها برای هزارمین‌بار سعی می‌کند که نو شود و ریشه دهد. حقیقتش را بخواهی ریشه‌دادن در میان گندآب و زمین سفت خیلی سخت است! چه می‌گفتی؟! نرود میخ آهنین در سنگ! درست است. درکل جان و جسمم را آفت زده؛ پوسته‌ام را خوردند و رسیدند به شیره‌‌ی جانم و حالا دارند آن را می‌‌مکند. فکر می‌کنی بعدش دیگر مَنی وجود دارد؟ درخت سبزی در میان گل‌های قرمز قالی خانه؟! نمی‌دانم! در نامه‌ی بعدی برایت از پیشروی آفت‌ها و تلخ بودن و نبودن شیره‌ی جانم می‌نویسم.

قربانت؛ همان درخت میان گل‌های قالی خانه!