بنده‌ی نور و گرما!

خانوم دال می‌گوید در راه درستی هستم، می‌گوید به خودم نزدیکتر شده‌ام و سعی می‌کنم با خودم مهربان‌تر باشم. می‌گوید زندگی که در پیش گرفته‌ای درست است و حالت را خوب می‌کند چون تو بنده‌ی نور و گرما و سبزبودن هستی. و شاید تنها راهی که تو را زیر نور آفتاب پدیدار و آشکار می‌کند همین راه باشد هر چقدر هم که دور باشد باز تو در این مسیر سبز خواهی شد.

خانوم دال به این معتقد است که در مسیر بهبودی و صعود هستم!

و من حالم خوب است؛ اضطراب، افسردگی، حس کمبود و اضافی بودن را هنوز دارم اما کنترل شده و شاید خیلی خیلی کمتر از گذشته.

خانوم دال از حرف‌هایم دو بار با صدای بلند خندید و هر دفعه متذکر شد که دیدن من خوشحالش می‌کند و از اینکه درمورد علایقم این همه پافشاری می‌کنم حالش را خوب می‌کند. و حقیقتا من هم خانوم دال را خیلی دوست دارم :))

چند روز پیش نوشته‌بودم :

ولی هنوز نمی‌دانم راهم به کجا کشیده خواهد شد؛ به جنگل‌های سرسبز یا به شن‌وماسه‌های دریا.
راهم به هر کجا کشیده شود راضی هستم.دیگر دوست ندارم در این برزخ برهوت زیر کمانه‌ی آفتاب قدم بزنم و روزها سراب ببینم؛ سراب خانه‌هایی که سبز و روشن هستند و در آنها حرکت سایه‌ها وجود دارد ؛ اینجا پر از سایه‌های راکدست که غبار صورتشان را پوشانده است؛ غباری از زندگی‌های نازیسته، دوست داشتن‌های نصف‌و‌نیمه ، و زخم‌های چرکین سرباز‌ کرده و نگاه‌هایی که جا مانده است بر روی غبار چهره‌ها.

من از آدم‌های اینجا و نگاه‌هایی که بر روی صورتم جا می‌ماند میترسم!

گل شمعدونی در قفسه‌ی اول کتابخونه!

بابا امشب یه گلدون شمعدونی آورد گذاشت تو اولین قفسه‌ی کتابهام. قبلا هم یه پیتوس آورده بود و گذاشته بود تو دومین قفسه.

بابا مهربون شده باز و تنها کسی‌که استرس میگیره از این مهربون شدن منم. حقیقتش این مهربونی و گل شمعدونی به خرابی‌ها و آوارهای بعدش نمی‌ارزن. خرابی که هفته‌ها و مدت‌ها طول میکشه تا کمی آثارش از روی مغز من کنار بره تا بتونم دوباره به زندگی برگردم.

اتاق الان بوی گل شمعدونی و خاک نم‌خورده میده و باعث میشه بیشتر خواب‌آلود بشم.

جذام!

هیچ احساسی ندارم.

برای دکتر نوشته بودم این هیچ احساسی نداشتن دارد عذابم می‌دهد اینکه نمی‌توانم بگویم الان خوشحال هستم یا غمگین یا حتی استرس دارم، عذاب می‌کشم.

ساعت‌های زیادی را در تخت می‌گذرانم. بدنم به قرص‌ها عادت کرده‌است و عملا دیگر با دیازپام خوابم نمی‌برد و فلوکستین مغزم را هوشیار نمی‌کند. اگر خوابم ببرد ساعت‌ها خواب هستم و اگر خوابم نبرد ساعت‌های زیادی بیدار.

بیدار بودن را دوست ندارم هزاران بار گفته‌ام که از صدای خنده‌های بابا بدم می‌اید و دلم را شدیدا به‌هم می‌زند آنقدر که ساعت‌های زیادی را هنذفری به گوش می‌گذارم تا احتمال شنیدن کمتر باشد.

کلاس‌هایم را شرکت می‌کنم و داستان‌های زیادی می‌خوانم. تمرین‌هایم را می‌نویسم و همکلاسی‌ام از خواندن نوشته‌هایم لذت می‌برد اما خودم.. امان از خودم.. که هرچه می‌کشم از خودم است.. خودم با خودم لج کرده‌است و نمی‌گذارد از چیزی که می‌نویسم لذت ببرم در یک لحظه آن‌چنان شادم از نوشته‌ام و در لحظه‌ی دیگر توانایی انصراف از هرچیزی که برای آن تا الان زحمت کشیده‌ام را دارم. می‌توانم تمامی نوشته‌هایم را با یک اشاره‌ی انگشت بر صفحه کلید از بین ببرم. خودم را هم به راحتی می‌توانم از بین ببرم؛ خفه کردن خودت در اعماق گنداب‌ها و بازگشت به قفس و حیوان دست‌آموز شدن همان کارهایی است که من را از بین می‌برد. مانند مرضی است که به جانت می‌افتد و ذره ذره میخوردت و تجزیه‌ات می‌کند.

من از صدای خنده‌ها متنفرم!

باید لیستی بنویسم از چیزهایی که بَدم می‌آید. لیست پر شده از آدمها و لحنها و حرفها و صداها :) کاش میشد صدای چیزهایی که ازشان بدم می‌آید را ضبط کنم و بفرستم؛ اینجوری شاید کمی بهتر بشود درک کرد وقتی کسی میگوید من از صدای خنده‌ها متنفرم یعنی چه!

خون موش‌های مرده!

نمیدانم آیا تا به حال در عین تمیز و پاک بودن حس کثیفی بهتان دست داده‌است یا نه؟

حس می‌کنم اعماق وجودم پر از لایه‌های چرکین و دلمه‌ بسته‌ی خون است. دیوارهای خانه سیاه شده مثل دل آدمهایش. و من در میان این تاریکی برای پیدا کردن قطره‌ای از نور هر روز خودم را به دَر و دیوار میکوبم اما هر چه میگردم پیدا کردن نور سخت‌تر می‌شود . در این خانه‌ی سیاه سوراخ موش‌ هم پیدا نمی‌شود که خودت را در آن حبس کنی.

حس کثیفی از تمام وجودم بالا میرود و من هر چقدر دستهایم را میشویم خون‌های خشک شده بر روی دستانم پاک نمیشود؛ خونِ موش‌های مرده!

بَرای یه‌دوست، که اولین بود!


این هَمون آیدای دو سال پیشه فقط تنها تفاوتش اینه که آیدا بودن رو پذیرفته دیگه نمی‌جنگه که آیدا نباشه.

برای غمهاش احترام قائله و اون‌ها رو میشناسه و باهاشون زندگی میکنه.

یه‌دوست دلم برات خیلی تنگ شده بود!

با تمام عشق

آیدا

:)

نمیخوان ما باشیم مگه نه؟!

بال‌هایم را میبینم؛ خاکستری‌اند، خاکستری ، خاکستری. دخترک رنگ بالهایش را دوست دارد از اینکه سفید خالص باشد یا سیاه خالص، بدش می‌آید؛ دور‌وبرم می‌چرخد و به موهایم که سبز شده‌اند دست می‌کشد برای بار هزارم کلمات را می‌خواند و با شادی می‌گوید: خوب شد که آیدا شده‌ایم. خنده‌ام میگیرد و می‌گویم : ولی ما هیچ‌وقت نخواستیم که آیدا باشیم. اخم می‌کند و از زیر پرده‌ی سفید رنگ بیرون می‌آید و جلوی آینه‌های غبار‌زده خودش را ورانداز می‌کند و می‌گوید : نخواستیم؟ یا نخواستند؟. از نگاه کردن به چشمانش فرار می‌کنم و کتابم را از سَر می‌خوانم. خودش را می‌کشد کنارم و درحالی‌که نفس‌های سردش می‌سوزانتم می‌گوید : نمیخوان ما باشیم مگه نه؟! از حقیقت نمیشه فرار کرد. کتاب را می‌بندم و سعی می‌کنم رنگ بالهایش را در آن تاریکی بادقت ببینم؛ دارند تیره می‌شوند، نمی‌خواهم به سیاهی نزدیک شود. بنابراین می‌گویم : ولی ما که می‌خواهیم آیدا باشیم مگه نه؟! می‌خندد و می‌بینم که شیشه‌ای تر می‌شود و بال‌هایش سفیدتر.

میان پرده‌های سفیدرنگ می‌چرخد و می‌گوید: پس فردا میریم بالای اون تپه می‌دوییم. روی اون چمنزارهای خیس‌خورده، زیرِنور آفتاب. رد انگشتش را می‌گیرم و به آسمان میرسم.

قرار است فردا در میان آسمان و چمنزار‌های خیس‌خورده در زیرِنور آفتاب بدویم. :)

تو آغوش ستاره‌های مرده را دوست نداری!

دستهایم کِش آمده‌اند؛ گویی استخوان‌های دستم به‌شکل معجزه آسایی از نظر طولی رشد کرده‌اند تا به تو برسند. تا بتوانند شانه‌های تو را لمس کنند و رد بوی تو را در خودشان برای روزهای مبادا حفظ کنند.

دلم در آغوش کشیدن میخواهد؛ دوست داشتم دستهایم آنقدر طویل و بلند میشدند که بالاخره به تو برسند؛ به تو که شبیه ماه بلند آسمان شده‌ای و من دیگر، هر چقدر هم زور بزنم نمی‌توانم به تو برسم. حتی اگر بلندترین دستهای جهان را داشته باشم، باز هم نمی‌توانم تو را در آغوش بگیرم.

کاش ستاره‌ای بودم در کنارت؛ آن‌زمان دیگر آرزوهای عجیب‌وغریب نمیکردم و دیگر دستهای بلندی هم برای لمس بویت لازم نداشتم. همین‌که گاهی‌اوقات نورت صورت سنگی ام را روشن و گرم می‌کرد برایم بس بود.

تو برایم تبدیل شده ای به ماه بلند آسمانی که شب‌های ابری دارد و البته ستاره های مرده را هم دوست ندارد.

و دانستم همه‌چیز طعمه‌ی مرگ است!

شب خوبی داشته‌ام. هیولا‌های درونم دیگر با من مهربان هستند و میگذارند بهشان نزدیک شوم و لمس‌شان کنم.

لمس تن از خاک بیرون آمده‌شان حس جریان و روان بودن را در زیر پوستم به تلاطم می‌اندازد. بوی خاک میدهم، بوی خاک باران‌خورده؛ و این اولین بار است که حس می‌کنم باران را دوست دارم.

موهایم به رنگ سبز شده‌اند،هم‌رنگ رگ‌های دستهایم و شاید به پاکی رگ‌های کنارِگودی چشم‌هایم!

آرزوها خود را می بازند!

در هماهنگی بیرحم هزاران در بسته...

خسته خواهی شد..!

فروغ فرخزاد

کمبود!

بیش از حد حس کمبود دارم. کمبود همه چی :)

خودم رو خیلی کم می‌بینم؛ کسی که هیچ‌کاری از دستش برنمیاد. این خود کم بینی داره پدرم رو درمیاره و غمی که از این حس به وجود میاد خیلی شدیده و من برای کم‌کردن این غم تنها کاری که می‌تونم انجام بدم اینه که غیب بشم و بیشتر تنها بشم.

بعد از سال‌ها ؛ خوش‌حالی !

دیشب برای اولین بار حس شادی را در قلبم و بر روی پوستم حس کردم . همان حسی که باعث می‌شود خون‌های منجمد شده ، گرم شوند؛ در میان بدنت چرخ بزنند و خودشان را به قلبت برسانند و از آن سرازیر شوند و تو حسی مانند پرتاب شدن از یک سکوی بلند را داشته باشی . حسی که باعث میشود بر روی پوستت مورمور شدن را ببینی و بعد از سال‌ها از این حس ترش و شیرین لذت ببری .

حس میکنم در میان هوا شناور هستم با هر باد به اینطرف و آن‌طرف می‌روم و برسر هر بام خانه‌ای می‌نشینم و سایه‌ها را تماشا می‌کنم ، سایه‌ها حس گرما را در وجودم بیشتر می‌کنند ، حرکات سایه‌ها باعث می‌شود که دلم بیشتر بخواهد با هر باد چرخی بخورم و سایه‌های بیشتر و جدیدتری را ببینم .

دیروز زمانی که در ردیف سه و صندلی شماره‌پنج بالکن سینما نشسته بودم و از ان بالا سایه‌ها را می‌دیدم و صدای خنده‌ها را می‌شنیدم حس می‌کردم در ته خوشبختی هستم. توجهی به فیلمی که پخش می‌شد نداشتم . با هر صدای خنده حس می‌کردم قلبم الان است از خوشی بایستد . سایه ها در تاریکی به یکدیگر نگاه می‌کردند و چهره‌های خندان همدیگر را شکار می‌کردند . در آن تاریکی گرم شدن قلبم را حس می‌کردم و دیگر شاید آن آدم تنهای همیشگی نبودم ..

دلیل‌هایی برای نفس کشیدن!

برای اولین بیداری‌های به موقع، برای کتاب‌های نخوانده‌، شعرهای نخوانده‌، زندگی های ندیده، آدمهایی که ندیده‌ای، برای لمس نگاه‌های نوازش‌وار، موسیقی‌های نشنیده، لمس ریشه‌های سبز زیر‌نور آفتاب؛ این‌ها دلیل‌هایی هستند برای بالا و پایین شدن قفسه‌ی سینه‌ات!

غم‌نامه ها...

متن‌های گزیده‌شده را تبدیل به یک فایل کردم و برای استاد ادبیات فرستادم؛ گفته بود، اگر چیزی نوشتید، حتی در حد نیم داستانک برایش بفرستیم؛ وقت میگذارد، میخواند و نقد میکند.. و من هیچ داستان و داستانکی نداشتم... اول تصمیم گرفته بودم که چیزی نفرستم، اما رها و سپیده گفته بودند از نوشته‌های مستقل وبلاگت چند تا را انتخاب کن و بفرست.. حقیقتا برایم سخت بود؛ میان احساساتم نشسته بودم و داشتم از میان‌شان انتخاب می‌کردم...

از نگار و رها و مینا و سپیده و سارا کمک خواسته بودم و آن‌ها هم آن نوشته‌ای را که از من بخاطر می‌آوردند پیشنهاد داده بودند....

نوشته‌ها پشت‌سر‌هم، تبدیل شده بودند به غم‌نامه....

غم‌نامه‌های بلند، غم‌نامه‌های کوتاه... در این چند سال که می‌نویسم فقط از غم نوشته‌ام؛ غم باعث شده است که بنویسم. غم باعث می‌شود، وسواس داشته باشم نسبت به آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت میکنم و این خصلتی را که جدیدا به من اضافه شده است ، دوست دارم.

از غم‌ها ادم‌های جدیدی سر بیرون می‌آورند.. آدم‌هایی که به خودمان نزدیک‌تر هستند و شاید آینه‌ای از خودمان باشند...

این روزها پر از غمم، صبح‌ها با غم بیدار میشوم و کلاه معروفم را به سر میگذارم؛ ساعت‌ها میگذرد تا شب شود؛ وقتی شب می‌شود، در تاریکی دیگر سایه‌ای ندارم که برایش نقش بازی کنم، پس دوباره خودم می‌شوم خشمگین، ناراحت و افسرده همان‌گونه که همیشه بوده‌ام.

رد سایه‌های پشت پنجره‌ها را دنبال میکنم و قصه می‌سازم؛ قصه‌ی آدم‌های امیدوار، مهربان، آدم‌هایی که قشنگ حرف می‌زنند. و من هم بالاخره یک روزی قشنگ حرف میزنم :)

آبی‌تر!

‏آن لحظه که آب، به رنگ ِ خود پرخاش می کند،

‏من آنم، آن لحظه ام.

و رنگ ِآب، هرچه بیشتر در آب غرق می شود،‏

زنده تر می شود: آبی تر!

بیژن‌ الهی

حیوان دست آموز!

نباید با یک جمله آن قدر بهم بریزم. جملات پوچ و بیهوده، لحنی بد، کلماتی زشت..

آنقدر که بازهم بخواهم نباشم، باز هم بایستم و در پی هیچ جریانی نروم ، باز هم به قفس ساخته شده شان برگردم و حیوان دست آموز محبوبشان بشوم

آن حرارت غریبه ای است مضر به افعال که تمام تن را فراگیرد!

تنم سرد و داغ می‌شود حس میکنم گداخته های آتش در درون گوش هایم شعله ور شده.. با تب سی و نه درجه وارد سال جدید شده بودم زمانی که به زیر پتو رفته بودم تا جلوی لرز تنم را بگیرم سال تحویل شده بود بین بدن سرد و درون به آتش کشیده شده ی من، بین چشمانی که میل به خواب داشتن.. خوابی تا ابد.. نه نه تا همیشه، تا آخر مردن و دوباره زنده شدن..

از صداهای این خانه بیزارم و آنها هم از من بیزارند؛ صداها هر لحظه بلند تر میشوند، آنقدر بلند میشوند که اخر سر کرت میکنند..

شبیه جسدی که هنوز بدنش گرم است روی مبل دراز کشیده ام تنها نوری که اتاق را روشن می‌کند نور تلویزیون است، صدای هو هو ی باد و صدای بنان با هم مسابقه گذاشته اند بنان میگوید هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی.. و باد میپرد وسط و یه هوی بلند میکشد.. آخر این مسابقه برنده من هستم صدای من بلند تر از صدای بنان و باد است صداهایی که درون مغزم هستند حالا آن دو را هم کر میکند.

در این چند روز فقط دلم خواسته بود که تنها باشم دلم میخواست درون یک اتاق رهایم میکردند و میرفتند خبری هم نمی‌گرفتند، از کارهایی که به اجبار برای همدیگر انجام میدهیم بدم میاید.

همین پیام تبریک فرستادن ها، خوبی گفتن های الکی، چشمان نگران شده ی دروغین.. تنها خوبی بابا این است که تظاهر بلد نیست نمیتواند تظاهر به نگران بودن کند درحالی که برایش بودن و نبودنت هم چندان فرقی ندارد..