بندهی نور و گرما!
خانوم دال میگوید در راه درستی هستم، میگوید به خودم نزدیکتر شدهام و سعی میکنم با خودم مهربانتر باشم. میگوید زندگی که در پیش گرفتهای درست است و حالت را خوب میکند چون تو بندهی نور و گرما و سبزبودن هستی. و شاید تنها راهی که تو را زیر نور آفتاب پدیدار و آشکار میکند همین راه باشد هر چقدر هم که دور باشد باز تو در این مسیر سبز خواهی شد.
خانوم دال به این معتقد است که در مسیر بهبودی و صعود هستم!
و من حالم خوب است؛ اضطراب، افسردگی، حس کمبود و اضافی بودن را هنوز دارم اما کنترل شده و شاید خیلی خیلی کمتر از گذشته.
خانوم دال از حرفهایم دو بار با صدای بلند خندید و هر دفعه متذکر شد که دیدن من خوشحالش میکند و از اینکه درمورد علایقم این همه پافشاری میکنم حالش را خوب میکند. و حقیقتا من هم خانوم دال را خیلی دوست دارم :))
چند روز پیش نوشتهبودم :
ولی هنوز نمیدانم راهم به کجا کشیده خواهد شد؛ به جنگلهای سرسبز یا به شنوماسههای دریا.
راهم به هر کجا کشیده شود راضی هستم.دیگر دوست ندارم در این برزخ برهوت زیر کمانهی آفتاب قدم بزنم و روزها سراب ببینم؛ سراب خانههایی که سبز و روشن هستند و در آنها حرکت سایهها وجود دارد ؛ اینجا پر از سایههای راکدست که غبار صورتشان را پوشانده است؛ غباری از زندگیهای نازیسته، دوست داشتنهای نصفونیمه ، و زخمهای چرکین سرباز کرده و نگاههایی که جا مانده است بر روی غبار چهرهها.
من از آدمهای اینجا و نگاههایی که بر روی صورتم جا میماند میترسم!
