نمیخوان ما باشیم مگه نه؟!
بالهایم را میبینم؛ خاکستریاند، خاکستری ، خاکستری. دخترک رنگ بالهایش را دوست دارد از اینکه سفید خالص باشد یا سیاه خالص، بدش میآید؛ دوروبرم میچرخد و به موهایم که سبز شدهاند دست میکشد برای بار هزارم کلمات را میخواند و با شادی میگوید: خوب شد که آیدا شدهایم. خندهام میگیرد و میگویم : ولی ما هیچوقت نخواستیم که آیدا باشیم. اخم میکند و از زیر پردهی سفید رنگ بیرون میآید و جلوی آینههای غبارزده خودش را ورانداز میکند و میگوید : نخواستیم؟ یا نخواستند؟. از نگاه کردن به چشمانش فرار میکنم و کتابم را از سَر میخوانم. خودش را میکشد کنارم و درحالیکه نفسهای سردش میسوزانتم میگوید : نمیخوان ما باشیم مگه نه؟! از حقیقت نمیشه فرار کرد. کتاب را میبندم و سعی میکنم رنگ بالهایش را در آن تاریکی بادقت ببینم؛ دارند تیره میشوند، نمیخواهم به سیاهی نزدیک شود. بنابراین میگویم : ولی ما که میخواهیم آیدا باشیم مگه نه؟! میخندد و میبینم که شیشهای تر میشود و بالهایش سفیدتر.
میان پردههای سفیدرنگ میچرخد و میگوید: پس فردا میریم بالای اون تپه میدوییم. روی اون چمنزارهای خیسخورده، زیرِنور آفتاب. رد انگشتش را میگیرم و به آسمان میرسم.
قرار است فردا در میان آسمان و چمنزارهای خیسخورده در زیرِنور آفتاب بدویم. :)