دوست دارم بدانم بدترین و وحشیانهترین جملهای که از نزدیکانتان که ممکن است بهشان احساسی داشته باشید شنیدهاید چیست؟
قبلا فکر میکردم، اگر بخواهم خودم وحشیانهترین جمله را بگویم باید لیست بلندی از جملات را بنویسم؛ اما الان میتوانم فقط یک جمله را بنویسم و بگویم این جمله ،مانند موش سیاهی است که به خانهی قلبم رسوخ کرده و هربار یک تکه از قلبم را میجود و کمکم همه جا را به خون و کثافت میکشاند.
بابا با نهایت تنفر در چشمانم زل زدهبود و گفته بود : "مرگِخواب بگیری " اگر نمیدانید معنای این جمله چیست باید توضیح بدهم که یعنی سرت را بگذاری زمین و بخوابی و در خواب بمیری؛ البته اگر از جهت دیگر به جمله نگاه کنی شاید آرزوی چندان بدی هم نباشد؛ اما خب لحن گفتار و چینش کلمات در کنار هم، در زبان هرکس متفاوت است و بابا با گفتار و زبانش در ساختن گنداب مهارت دارد.
در مواجهه با شنیدن این جمله ساعتها به خریدن مرگِموش فکر کرده بودم. و با انواع و اقسام آنها آشنا شدهبودم، بعد از آن فیلمی دیده بودم تا احساساتم را به جریان بیاندازد اما خب زهی خیال باطل! :) سپس کتاب خوانده بودم و خودم را جای یک قابلهای که دو پسر بزرگ دارد و قرار است به زایش یک مرد حامله کمک کند گذاشتم، عجیب است نه؟! ...
اما خب حامله شدن یک مرد هم نتوانست ذهنیتم را از خوابی که قرار است برایم پر از مرگ باشد بیرون بکشاند!
غمگین بودم ؟ بله اما غمگین منطقی :) خانوم دال میگوید تو غمگین منطقی هستی و من نمیدانم منظورش چیست! شاید هم این دفعه غمگین منطقی نبودم.. نمیدانم!
باید گریه میکردم اما نشد! پس زخمها را عمیقتر کردم و لذت بردم. و الان در تاریکی بر زمین سرد کنار پنجره دراز کشیدهام و هر چند ثانیه یکبار بادی میآید و پرده را بر روی صورتم میکشاند. احساس آوارگی دارم، حس میکنم از خانه پرتم کردهاند بیرون. خودم را تنها میبینم و این تنهایی اصلا از نوع خوبش نیست. کلافه هستم و احساس میکنم راه خانهام را گم کردهام.