از آرزوی محال شاید!

یکی از ارزوهایم این است که کاری مربوط به بچه‌ها داشته باشم نه اینکه بیش از حد بچه‌ها را دوست داشته باشم نه. کسانی که من را می‌شناسند می‌دانند که روابط خوبی با بچه‌های کوچک ندارم و یک جورایی آن‌ها از من فراری هستند :)

اما من ارتباط با بچه‌ها را دوست دارم میتوانم حرف‌هایشان را بشنوم از همان حرف‌های عجیب! دوست دارم بهشان درس بدهم و املاهایشان را تصحیح کنم و ته دفترهایشان برچسب برایشان بچسبانم و ‌شعر بنویسم.از مکالمات بین بچه‌ها لذت میبرم. شاید روزی در مدرسه کوچکی به بچه‌ها درس بدهم و در این‌جا ازشان بنویسم.

آرزوی محالی است اما شاید بشود!

دیگر همین :)

حقیقتا من از فراموش کردن آدم‌های مرده می‌ترسم!

با شنیدن لهجه‌ی آشنا میتوانستم گریه کنم. اصلا از صبح منتظر یک دلیل هستم که بزنم زیر گریه. آنقدر اشک بریزم که دلم خالی شود. شنیدن صدا و لهجه‌ای که مرا یاد خانه‌ی سبزرنگ می‌انداخت دلیلی شد برای گریه کردنم. مامان‌بزرگ زمان‌هایی که شاد بود ترکی حرف میزد؛ قصه تعریف میکرد و نوارهایش را از کمد لباسهایش در می‌آورد و به دستم میداد تا در ضبط بگذارم. سعی میکرد شعرها را برایم معنی کند؛ از ترکی به فارسی!

زمان زیادی از شب‌های بهاری حیاط خانه‌ی سبز گذشته ولی من هنوز که هنوز است در همانجا زندگی میکنم. هنوز پشت همان در سبزرنگ هستم تا به رویم باز شود، نشسته‌ام بر روی پله‌ها تا بتوانم کوچه را ببینم تا خاله‌ها را از آمدن بابابزرگ خبردار کنم، کنار دایی دراز کشیده‌ام و منتظر هستم تا برایم شعر بخواند. من عادت دارم با ادمهای مرده و خاطرات مرده و خانه‌هایی که دیگر وجود ندارند زندگی کنم!

ادامه نوشته

پایان!

خیلی غمگینم و دلیلی براش ندارم. توانایی تموم کردن همه‌چیز رو همین الان و در همین لحظه دارم.

یک، دو، سه بگو چیززززز!

زمان‌هایی که دو طرف لبم بیش از حد معمول کش میاد و یه جورایی انگار تایم بیشتری لبخند میزنم بعدش جوری حالم بد میشه که فقط دلم میخواد برای همیشه شب باشه تا بتونم برم زیر پتو و ارتباطم رو با همه قطع کنم. با دیدن چهره خودم حالت تهوع میگیرم و از آینه‌ها فراری میشم. سنگینی تموم لبخند‌ها رو روی قفسه‌ی سینمَ حس میکنم. دلم سیگار میخواد و نمیتونم با این وسوسه مقابله کنم. عملا فلج میشم و مغزم پوچ میشه. انگار لبخند های بیشتر منو به مرگ خودخواسته نزدیکتر میکنه . عادت کردم به زمان‌های تایین شده برای لبخند زدن و زمانیکه یه‌ذره بیشتر میشه انگار من یه قدم به لبه‌ی پرتگاه نزدیکتر میشم. عضلات صورتم میل به خنثی بودن و بی‌حرکت بودن دارند و این منم که با زور سعی میکنم لبخندی رو به دیگران و خودم ارائه بدم که مضحک نباشه...

لبخندهای زیادی منو خسته می‌کنند.... اما این اولین باره که دارم جلوی فلج شدنم رو میگیرم حداقل این نکته مثبتشه!

به نظرت من چه شکلی‌ام؟

من دیدن خودم از نگاه دیگران را خیلی دوست دارم... هر چندوقت، زمانی که حوصلم سرمیرود و نیاز دارم خودم را از بیرون ببینم؛ میپرسم: "به بنظرت من چه شکلی‌ام؟" آنه نسبت به این سوالم صبورترست یه جورایی عادت کرده به این نوع سوال پرسیدن‌هایم. امروز درموردم این جملات را گفته بود : کسی که خشمگین است و ناراحت، کمی هم مهربان هست؛ البته سعی می‌کند مهربان باشد، آدمهایی که، دوست دارد را واقعا دوست دارد و ادمهایی که دوست ندارد هم مجبورا دوست دارد. از قرمه سبزی خوشش نمی‌آید. گوشت هم دوست ندارد. به گربه‌ها بیشتر از من محبت می‌کند. کمی هم جدی است و نگاه وحشتناک مامان را به ارث برده است.

و مامان پاسخی به این سوال نداده بود و گفته بود دیوانه بازی‌هایت را دوباره شروع نکن!

و یک سوال! نمیدانم چند نفر نوشته‌هایم را میخوانند؛ اما خیلی دوست دارم از شما هم بپرسم " به نظرت من چه شکلی‌ام؟" اگر دوست داشتید برایم بنویسید :)))

مگه چقدر جون داریم؟!

از مرگ می‌ترسم؟!

موسیقی در مغزم بالاوپایین می‌شود و من تنها متنی که میتوانم برای استاد بفرستم متنی است درمورد مرگ، روشهای مرگ، دلایل مرگ و... متن را بخوانید انگار دارید یک مقاله میخوانید از مرگ!

فکر نمیکردم موسیقی مورد علاقه صادق هدایت من را به سمت مرگ سوق دهد. مرگی خودخواسته! از همان مرگ‌ها که خودت با دستان خودت طناب را گره میزنی و بهترین مکان را برای آویز کردن آن در نظر میگیری و در آخر هم خودت ضربه‌ی پایان را به آن چهارپایه معروف میزنی و پس از آن حرکات ناموزون دست‌‌وپا و حرکات بدن به سمت جلو‌وعقب و بالاخره پایان. نقطه، نقطه، نقطه.

و دفتری که هنوز بازمانده است و از آن نقطه خون چکه میکند و نظم سطور دفتر را به‌هم میزند. خط‌ها درهم می‌روند و جلوی نوشته‌ها را می‌گیرند. بنابراین از تو جز دفتری درهم برهم و جسمی که در هوا تاب می‌خورد، چیزی باقی نمی‌ماند.

و جسمِ تو مانند تنه‌یِ درختی سنگین خواهد شد و ریشه‌های کبود دستان و پاهایت درون زمین رشد خواهند کرد و در ٱخر سبز خواهند شد.

_ متن اولیه را ( مقاله مرگ) را پاک کردم و امیدوارم در چند روز آینده همان مقاله را زیباتر بنویسم :))

زمستان خیلی وقت است که تمام شده ؛ بهار را ببین !

خیلی وقت است که ننوشتم دستانم در میان کیبورد گیج می‌زنند و نمی‌دانند باید در کجا ارام بگیرند .

ذهنم پر است ؛ پر از کلمات، جملات و حس‌هایی که نمی‌توانم برایشان جمله و کلمه ای پیدا کنم و به زبان بیارمشان .

چهارشنبه *رها * را در خانه دیدم؛ در جایی که من نامش را خانه گذاشته‌ام ! حالا شاید با خودتان بگویید جا قحط است که آنجا را انتخاب کردی؟! اما خب، بله قحط است . من در هیچ کجا حس خانه و در نقطه‌ی امن بودن را ندارم.
وقتی از خانه صحبت می‌کنم دقیقا منظورم یک سقف است و چهار دیوار . دیوارهایی به رنگ سفید و پنجره های بزرگ رو به خیابان مشجر ؛ گذران زمان در همان چهار دیواری ،دیدن رنگ‌ها از پشت همان پنجره شیشه‌ای، لمس سرما و گرما در هنگام آویزان شدن از پنجره ...
خانه برای من همین معنی را دارد جایی که امن است، مانند آغوش رها ! نترسیدن از قضاوت شدن و خود بودن . بودن در میان شلوغی و سکوت دنباله دار ذهن .

فکرهایی که نیامده در آسمان خاکستری گم می‌شوند ! فکر نمی‌کردم آسمان خاکستری ،جایی هم بتواند قشنگ باشد ؛ باور کرده‌بودم که آسمان همه جا یک‌رنگ است ، اما می‌دانید؛ آسمان همه جا یک‌رنگ نیست !

من و رها در زیر آسمانی بودیم که خاکستری بود با رگه‌ها و شاخه‌های سبز رنگ در بالای سرمان !

حسی که در آن روز تجربه کردم منحصر به فرد بود مانند دیدن اولین شکوفه‌های بهاری در اواخر زمستان :))

تا چند ساعت دیگر در یکی از قشنگ‌ترین آغوش‌های جهان فرو می‌روم و حالم؟ عالی :))))))))))))

خوبم اما...!

نیم ساعت دیگر باید وارد اتاق پنجره‌ای بشوم و روبه‌روی خانم دال بنشینم و بگویم خوبم اما.... چقدر اماهای زندگی‌ام زیاد هستند!

خوبم اما خوب نیستم؛ نمیتوانم دروغ بگویم که خوبم. چرا حسهای گذشته برنمیگردن، چرا احساساتی را حس نمی‌کنم. خانم دال هم دوباره تکرار کند نمی‌شود احساسی نداشته باشی همه‌ی ما دچار احساسات هستیم اما آنقدر این احساسات روند خطی را طی می‌کنند که خیال می‌کنی دیگر احساسی نداری.

روند خطی! همان مردن نیست؟ اگر یک نوار قلب را در نظر بگیریم خطوط منحنی و بالاوپایین نشان‌دهنده‌ی زنده بودنت هستند اما خط صاف.... خط صاف احساسات، یعنی مردن. از درون حس پوسیدگی دارم. حس میکنم کِرمی به جانم افتاده و دارد یکی‌یکی اندام‌هایم را می‌خورد. و حالم خوب است اما....

مامان این جلسه را همراهم نیامده است ‌و همراه خاله میم به کنسرت رفته‌اند. نهایت پیشرفتم میتواند همراهی نکردن مامان باشد!

بعضی از جملات درد و درمان را باهم دارند؛ چه موهبتی!

حالا در غار تنهایی خودم هستم کمی درس خوانده‌ام و زیر پنجره دراز کشیده‌ام. جملات در ذهنم رژه میروند. هوا ابری است و من از این هوا متنفرم. تا یک ساعت دیگر مردی از پله‌های زهوار در رفته‌ی منتهی به پشت‌بام خانه‌اش بالا می‌آید و سوت‌زنان قفل قفسه‌ی کبوترَهایش را باز می‌کند و کمی نازشان میدهد و درآخر رهایشان می‌کند در آسمان کثافت امروز. کبوترها هم در دایره فرضی بالای سر من می‌چرخند و می‌چرخند. و با سوت مرد اینور و آنور میروند.

ادامه نوشته

متوجه گذر زمان نمیشم و این نشونه خوبی برای من نیست. خسته‌م و این خستگی با خوابیدن اوکی نمیشه. انقدر قرص خوردم که امیدوارم تا هفته آینده به خواب برم!

دایناسور!

باید ٢٠ دقیقه آزادانه متنی را ادامه دهیم. برخلاف بقیه من از این تمرین، زیاد لذت نمیبرم؛ انگار مغزم را می‌اندازد داخل یک قفسی و نمی‌گذارد آزادانه فکر کنم و بنویسم و خط داستانی خودم را پیش ببرم. برای منی که شروع برایم مهم‌ترین قسمت از داستان‌هاست این نوع نوشتن عذابم می‌دهد چون یک نفر قبل از من شروعش کرده است و می‌خواهد که من مثلا ازادانه ادامه‌ی آن را بنویسم. البته میدانم نویسنده آن است که بتواند از هر جملات بی‌معنی، هزاران معنی و داستان بسازد. اما خب....

بگذریم...

گفتم شروع برایم مهم است؛ بله شروع هر داستانی برایم مهم است، شروع نفرت‌ها، شروع دوستی‌ها، شروع دوست داشتن‌ها... احساس می‌کنم آنقدر که شروع یک داستان برایم مهم است، پایان آن برایم مهم نیست. بخاطر همین است وقتی به نقطه‌های شروع زندگی‌ام نگاه می‌کنم هیچ انتها و نقطه‌ی پایانی را نمی‌بینم. همه چیز را رها می‌کنم و برای همیشه می‌روم.

خانم دال می‌گوید تو با این‌کار خودت را رها می‌کنی. انگار خودت را نصف‌ونیمه در خطی از داستان جا می‌گذاری. دوست داشتم به خانم دال بگویم که من از خودم خسته می‌شوم یا آنقدر از خودم متنفر می‌شوم که مانند ماری پوست می‌اندازم و سریع محل را ترک می‌کنم یا به قول خودتان فرار را بر قرار ترجیح می‌دهم. حتی مامان هم به اینکه مانند یک مار هستم اغراق میکند و می‌گوید : زبونت مثل نیش ماره! البته مامان خیلی وقت است این حرف را تکرار نکرده است. و البته دوستی تشبیه قشنگی از من و مار برایم نوشته بود که " تو زبونت مار نداره، خودت ماری هستی که فقط کافیه کسی پا رو دمت نزاره تا مثل مارمولک بی‌آزار بشی" بله و من حافظه‌ی وحشتناک خوبی دارم :)

حالا بماند که از خزندگان متنفرم؛ اما مار و مارمولک را سعی می‌کنم که دوست داشته باشم! ولی دایناسور را عاشقانه دوست دارم :)))))

درماندگی!

خانم دال چندین بار گفته بود تو غم نداری بلکه دچار حسی بیش از غم، به‌نام درماندگی هستی!

شناسنامه!

روزهایی که مامان با موزیک و رادیو بیدار می‌شود یعنی حالش خوب است؛ می‌توانی منطقی با او صحبت کنی و حرفت را بدون ترس بزنی. صبح با صدای شجریان بیدار شده بودم. خیلی وقت بود که مامان دیگر موزیک نذاشته بود. چند دقیقه‌ای صبر کردم تا بفهمم منبع صدا را درست تشخیص داده‌ام.

در این روزها مامان عجله‌‌ای برای انجام هیچ‌کاری ندارد و می‌گذارد حتی در کنارش بنشینی و غر بزنی. خودش در نور می‌نشیند و کارهایش را آرام آرام پیش می‌برد. امروز بهم گفته بود آیدا راست میگی‌ها نور شفادهنده‌ست. از شنیدن این جمله خوشحال شده بودم چون بنظر مامان من خیلی رویایی فکر میکنم یا اصلا در این دنیا زندگی نمی‌کنم که بخواهم نظری داشته باشم ولی حالا دقیقا جمله‌ی من را تکرار کرده بود و از نور آگاه شده بود. خوشحال کننده بود.

بعد از آن رها پیام داده بود، حالش بد بود؛ احساساتش را می‌فهمیدم. احساساتی که سالهای سال است در وجود من رخنه کرده و از من این آیدا را ساخته است. در آخر حال رها خوب شده بود و حال من هم بهتر شده بود به رها گفته بودم :" ما باید در نور بخوابیم" و او جواب داده بود : "عاشق این جمله‌تم ، مثل شناسنامه‌ی تو برای من میمونه".

از اینکه برای آدم‌ها با جملاتم شناسنامه دارم حس "بودن" را بهم تلقین می‌کند. امروز خوشحال هستم و حالم خوب است و غم در کنارم نشسته است و او هم خوشحال است!

نمی‌تونم چیزی بنویسم!

اگر تجربه اش را کرده باشید مانند زهری که وارد بدن شده دردناک است!

پنجره را باز میکنم تا صدای بازی بچه‌ها را در اتاق بشنوم ، صدای گنجشک‌ها، صدای ماشین‌هایی که با سرعت عبور می‌کنند، صدای دختری که زیر پنجره اتاقم سیگار می‌کشد. از ترس تنهایی به صداها پناه می‌برم، صدای سایه‌های آشنا را ترجیح می‌دهم به هر صدای دیگری که مجبورم به شنیدنش!

زیر پنجره می‌نشینم و کتاب‌هایم را دورم می‌گذارم ؛ ساعت‌های زیادی را در زیر نور خورشید دراز می‌کشم بدون‌آنکه کاری انجام دهم. در این ساعت از روز نه کتاب می‌خوانم، نه درس می‌خوانم، نه موزیک گوش می‌دهم؛ صرفاً وقتم را در آفتاب می‌گذرانم و از غروب‌هایی که میگذرانم عکس می‌گیرم.

ف‌جون بر روی صندلی بالکن می‌نشیند و می‌گوید : این گل‌ها رو کی خشک کرده؟! آنه پوزخند می‌زند و با دست به من اشاره می‌کند تا جواب همیشگی را طوطی‌وار تکرار کنم. می‌گویم : بابا. بابا همه چیز رو از بین می‌بره و خشک می‌کنه!. ف‌جون سر تاسف برای بابا تکان می‌دهد و می‌گوید: بابایت همین است؛ آدم و گیاه خشک‌کن. و می‌خندد و ما هم می‌خندیم. بابا عادت دارد ریشه‌های تازه جوانه زده را با نگاه و زبانش در قلبم بخشکاند. قلبم مانند صحرایی شده که پر شده است از خار مغیلان.

این کلمه را در کجا شنیده بودم؟! یوسف گم‌گشته!

در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

"خار مغیلان هم نماد ترس است و هم نماد درد، ترس از بابت اینکه باد که در آن میپیچد صدایی ترسناک حاصل میشود که اعراب آن را صدای اجنه میدانستند، و دردش هم ازین بابت است که خوب درد دارد. اگر تجربه اش را کرده باشید مانند زهری که وارد بدن شده دردناک است."

امروز صبح، از بچه‌های کانال یکی از متنهام رو خونده و برام فرستاده بود. احساس خوبی بود خیلی زیاد. تفاوت زیادی بین خوانش ها وجود داره و شاید اگر خودم اون متن رو میخوندم نمیتونستم انقدر احساسات رو در صدام نشون بدم. صبح خوشحال بودم. هر دفعه خواستم به سمت غم برم خوانش متن رو گوش دادم. کمی درس خوندم و کتاب خوندم بعدش مامان حرصش درآمد از نوشتن و کتاب خوندنم بخاطر همین دعوایی درست کرد که دلم میخواست در همان لحظه کر شوم تا نشنوم. بعد از دعوا برای فراموشی ساعتها زیر دوش آب ایستادم و به هیچی و انواع مرگ‌های خودخواسته فکر کردم بعد به اجبار مامان بیرون امدم و لباس پوشیدم و کلاس ورزش اجباری را رفتم. در کلاس خوش گذشت. موقع بازگشت به خانه بارون اومد. الان هم داره بارون میاد. و من نهایت خواسته‌م رفتنه!

فکر می‌کردم قراره خوب بشم اما نه.

هیچ چیز الان سرجای خودش نیست!

احساس می‌کنم راه خانه‌ام را گم کرده‌ام!

دوست دارم بدانم بدترین و وحشیانه‌ترین جمله‌ای که از نزدیکانتان که ممکن است بهشان احساسی داشته باشید شنیده‌اید چیست؟

قبلا فکر می‌کردم، اگر بخواهم خودم وحشیانه‌ترین جمله را بگویم باید لیست بلندی از جملات را بنویسم؛ اما الان می‌توانم فقط یک جمله را بنویسم و بگویم این جمله ،مانند موش‌ سیاهی است که به خانه‌ی قلبم رسوخ کرده و هربار یک تکه از قلبم را می‌جود و کم‌کم همه جا را به خون و کثافت می‌کشاند.

بابا با نهایت تنفر در چشمانم زل زده‌بود و گفته بود : "مرگِ‌خواب بگیری " اگر نمی‌دانید معنای این جمله چیست باید توضیح بدهم که یعنی سرت را بگذاری زمین و بخوابی و در خواب بمیری؛ البته اگر از جهت دیگر به جمله نگاه کنی شاید آرزوی چندان بدی هم نباشد؛ اما خب لحن گفتار و چینش کلمات در کنار هم، در زبان هرکس متفاوت است و بابا با گفتار و زبانش در ساختن گنداب مهارت دارد.

در مواجهه با شنیدن این جمله ساعت‌ها به خریدن مرگِ‌‌موش فکر کرده بودم. و با انواع و اقسام آنها آشنا شده‌بودم، بعد از آن فیلمی دیده بودم تا احساساتم را به جریان بیاندازد اما خب زهی خیال باطل! :) سپس کتاب خوانده بودم و خودم را جای یک قابله‌ای که دو‌ پسر بزرگ دارد و قرار است به زایش یک مرد حامله کمک کند گذاشتم، عجیب است نه؟! ...

اما خب حامله شدن یک مرد هم نتوانست ذهنیتم را از خوابی که قرار است برایم پر از مرگ باشد بیرون بکشاند!

غمگین بودم ؟ بله اما غمگین منطقی :) خانوم دال می‌گوید تو غمگین منطقی هستی و من نمیدانم منظورش چیست! شاید هم این دفعه غمگین منطقی نبودم.. نمیدانم!

باید گریه می‌کردم اما نشد! پس زخم‌ها را عمیق‌تر کردم و لذت بردم. و الان در تاریکی بر زمین سرد کنار پنجره دراز کشیده‌ام و هر چند ثانیه یک‌بار بادی می‌آید و پرده را بر روی صورتم می‌کشاند. احساس آوارگی دارم، حس می‌کنم از خانه پرتم کرده‌اند بیرون. خودم را تنها می‌بینم و این تنهایی اصلا از نوع خوبش نیست. کلافه هستم و احساس میکنم راه خانه‌ام را گم کرده‌ام.

روزهایی که شاید بد نباشند!

روزهایی که بابا از صبح در خانه نیست، روزهای بهتری هستند.. مهمونی تا ساعت 9:30 شب بدون بابا و بدون استرس برگزار شد. مامان خوشحال بود، آنه با خیال راحت موبایلش را چک می‌کرد و من جملات را در دهانم نمی‌چرخاندم و حرفم را میزدم. بدون ذره‌ای استرس نظراتم را می‌گفتم و با حنایی حرف می‌زدم .

حنایی گفته‌بود : حالت بهتر شده از چشمات معلومه، دستات لرزشش کم شده و این خوبه!.

دکتر گفته بود : امسال، سال توست. و من لبخند زده بودم

همه چیز تا ساعت 9:30 شب خوب بود؛ اما بعد از، آن برای کم شدن استرس و لرزش دست‌هایم مجبور شدم قرص بخورم. مامان خودش را در آشپزخانه قایم کرد و آنه ظرف‌های میوه را از پذیرایی به اتاقش منتقل کرد چون حنایی و دکتر هم دوست نداشتن دیگر در آن جمع باشند. کم‌کم همه با پیشدستی هایشان به اتاق اضافه می‌شدند. و دیگر کسی در پذیرایی نمانده بود.

قسمت بد ماجرا پس از مهمانی است؛ تنشی که در این هفته‌ی آینده قرار است تحمل کنیم به اندازه‌ی زلزله‌ی فریادهای باباست.

دیگر همین!

مرزهای فراموش شده!

گاهی اوقات مرز بین چیزی که هستم و چیزی که نیستم رو نمیتونم تشخیص بدم و این باعث میشه به چیزی که نیستم ادامه بدم و یه جورایی باورم بشه! من همینم.

از این تظاهری که تو وجودمه حالم بهم میخوره، از این صورتی که برای خودم ساختم متنفرم و خیلی چیزهای دیگه هم وجود داره از خودم، که ازشون متنفرم از اینکه ارتباطم با ادمها تبدیل شده به یه نقطه ارزیابی، ارزیابی اینکه من دوست داشتنی هستم، قابل قبول و پذیرش هستم، چقدر میتونم یه ادم معمولی و البته یه دختر معمولی با یه زندگی خیلی خیلی ساده باشم. اصلا زیبام؟ دستهام؟ موهام؟ چشمهام ؟ لبخندم ؟ تن صدام چی؟ اذیتتون نمیکنه؟ میخواید اصلا گم و غیب بشم تا یه نفس راحت بکشید؟! با صدای نفس کشیدنم اوکی‌اید؟!

وجود داشتن، سخت شده برام! بعد از 4 سال وجود داشتن و بودن سخته! بابا عملا هر حرفی رو بهم میگه هر حرفی که ممکنه زشت و بد باشه. ( اینجا میتونین هر حرفی رو تصور کنین)

ممکنه فردا جلوی مهمونا دیگه اختیار زبونم دست خودم نباشه چون خستم، خیلی خسته‌م. و برام مهم نیست اگه حتی بی‌ادب و افسرده و عجیب و غریب بنظر بیام!

امشب واقعا خیلی غمگینه!