زمان‌هایی که دو طرف لبم بیش از حد معمول کش میاد و یه جورایی انگار تایم بیشتری لبخند میزنم بعدش جوری حالم بد میشه که فقط دلم میخواد برای همیشه شب باشه تا بتونم برم زیر پتو و ارتباطم رو با همه قطع کنم. با دیدن چهره خودم حالت تهوع میگیرم و از آینه‌ها فراری میشم. سنگینی تموم لبخند‌ها رو روی قفسه‌ی سینمَ حس میکنم. دلم سیگار میخواد و نمیتونم با این وسوسه مقابله کنم. عملا فلج میشم و مغزم پوچ میشه. انگار لبخند های بیشتر منو به مرگ خودخواسته نزدیکتر میکنه . عادت کردم به زمان‌های تایین شده برای لبخند زدن و زمانیکه یه‌ذره بیشتر میشه انگار من یه قدم به لبه‌ی پرتگاه نزدیکتر میشم. عضلات صورتم میل به خنثی بودن و بی‌حرکت بودن دارند و این منم که با زور سعی میکنم لبخندی رو به دیگران و خودم ارائه بدم که مضحک نباشه...

لبخندهای زیادی منو خسته می‌کنند.... اما این اولین باره که دارم جلوی فلج شدنم رو میگیرم حداقل این نکته مثبتشه!