نمیدانم چگونه باید باشم؟!
همه چیز انگار در لایهای خاکستری پیچیده شده، هوا خاکستری، عینک روی چشمانم خاکستری، موهای بابا خاکستری، و آدمهای اطرافم خاکستریتر... خیلی در حقشان بدی میکنم که این جمله را میگویم اما حرف زدن تمامی انرژیام را میگیرد. بیرون رفتن باعث میشود که هر لحظه به هیولای درونم نزدیکتر شوم. حقیقتا با این میزان حساسیت نسبت به صداها و آدمها دانشگاه رفتن برایم یک باگ بزرگ محسوب میشود. فردا ساعت ١٣ اولین کلاسم برگزار میشود. استرس دارم. نمیدانم چگونه باید باشم. دوری از آدمها باعث شدهاست که لکنتم شدید شود. عملا در حرف زدن میلنگم. از هر ارتباط چشمی فرار میکنم. امیدوارم خوب پیش برود. فردا اولین کاری که باید انجام دهم این است که حق عضویت کتابخانه و سالن مطالعه را بگیرم.