نمیدانم چگونه باید باشم؟!

همه چیز انگار در لایه‌ای خاکستری پیچیده شده، هوا خاکستری، عینک روی چشمانم خاکستری، موهای بابا خاکستری، و آدم‌های اطرافم خاکستری‌تر... خیلی در حقشان بدی میکنم که این جمله را می‌گویم اما حرف زدن تمامی انرژی‌ام را میگیرد. بیرون رفتن باعث میشود که هر لحظه به هیولای درونم نزدیکتر شوم. حقیقتا با این میزان حساسیت نسبت به صداها و آدم‌ها دانشگاه رفتن برایم یک باگ بزرگ محسوب می‌شود. فردا ساعت ١٣ اولین کلاسم برگزار می‌شود. استرس دارم. نمیدانم چگونه باید باشم. دوری از آدم‌ها باعث شده‌است که لکنتم شدید شود. عملا در حرف زدن میلنگم. از هر ارتباط چشمی فرار میکنم. امیدوارم خوب پیش برود. فردا اولین کاری که باید انجام دهم این است که حق عضویت کتابخانه و سالن مطالعه را بگیرم.

ادامه نوشته

٢٢.

٢٢ سالگی!

بالاخره دارم میرم دانشگاه:))) / کتاب‌های مورد‌علاقم رو میخونم / با آدم‌های امنم ارتباط دارم / حس‌های جدیدی رو دارم تجربه میکنم. / همین!

"ببخشید"

گفته بودم" ببخشید" و خانوم دال زده بود زیر گریه. عجیب بود. مشاورم روبه‌رویم نشسته بود و بخاطر حسی که تجربه کرده‌بودم و به احتمال زیاد خودش هم تجربه کرده بود گریه میکرد. گفته‌بود کمی بهش زمان بدهم و بعد از آن ازم عذرخواهی کرده بود و جلسه مشاوره‌مان را پیش برده‌بودیم. بعد از جلسه گفته‌بود : خارج از این اتاق درمان و این حرفها میگم تو خیلی نزدیک به منی، انقدر نزدیک که نتونستم احساساتم رو نسبت بهت کنترل کنم و گریه کردم. !.

احساس ناارزندگی که این روزها تجربه میکنم آنقدر زیاد است که نمی‌دانم برای کنترلش باید چه کاری انجام دهم. دوست داشتن و عشقی که دیگران بهم میدهند برایم غیرقابل باور است. نمی‌توانم مهربانی و حسشان را قبول کنم به همین دلیل خودم را ناارزنده میکنم، یعنی به‌جای مامان و بابا و حتی آیدای بزرگسال خودم را سرزنش میکنم و به خودم آنقدر ضربه میزنم تا ذهنم احساس راحتی پیدا کند و باورش بشود که هنوز همان موجود کوچک منفور قبلی است.

این روزها با احساسات خیلی زیادی دارم میجنگم. حالم گاهی خوش است و گاهی آنقدر بدم که دلم میخواهد همه چیز زودتر تمام بشود.

با کارهای ثبت‌نام دانشگاه درگیرم. نمیدانم از کی کلاس‌هایم شروع می‌شود و حقیقتا برایش استرس دارم. احساس عقب ماندگی دارم. احساس تنهایی، پوچی و به یکباره خالی شدن...

پاپ آپ.

.

ادامه نوشته

:))))))

سلام!

ادامه نوشته

بی‌حسی و خنثی بودن باعث رنج و عذابم میشه؛ این میزان خالی بودن قلبم رو نمیتونم باور کنم. حتی ناراحت هم نمیشم، زیادی دور افتادم. حس میکنم خیلی دورم، حواسم جمع نیست. میترسم، خوب نیستم، تنهایی میخوام، اطرافم زیادی شلوغه، دوست ندارم صبح‌ها صدایی بشنوم، دوست ندارم درمورد کارهام به آدمهای اطرافم توضیح بدم، زور میزنم تا کارهام رو انجام بدم اما جسمم نمیکشه، لکنتم زیاد شده، زخم‌های بدنم هر روز به تعدادشون اضافه میشه، گریه کردن هنوز برام سخته، سردمه، همه‌ی گیاه‌هایی که بابا برام آورده بود خشک شدند چون یادم رفته بهشون رسیدگی کنم، کلافه‌م، کلافه‌م.... باید برم خودم رو گم‌وگور کنم، از شنیدن اسمم حالم بهم میخوره... نفرت از خودم خیلی عمیقه، تمامی مشکلات از خودم نشأت میگیره. عامل اصلی هنوز وجود داره و میخواد باشه چون جرئتی برای نقطه گذاشتن نداره.

.

نور قرمزی که همه‌ی ابعاد پنجره رو گرفته و خودش رو رسونده تو اتاقم نمیدونم منشا‌ش کجاست. این‌روزها به چیزی فکر نمیکنم، سعی میکنم هر فکری رو نیومده چال کنم. بعضی آدمها باعث خوشحالیم میشند و حس خوبی ازشون میگیرم اما ازم دورند ،خیلی دور... کلماتی مثل خوشحالم، خوبم، خداروشکر، باشه و حتما و... رو بارها در روز تکرار میکنم حتی اگر خوب و خوشحال نباشم. داره زندگیم میگذره، همینجوری!

خانه‌ای در گرد‌آب!

ترس ترس ترس. ترس از بابا و حرف‌هایش حالم را بهم میزند از اینکه هرجا میرود لکه‌ای از خودش باقی میگذارد. اینکه همیشه طلب‌کار است از من، مامان، آنه، آدمهای بیرون... اینکه انقدر خودش را قبول دارد حالم را بهم میزند. استرسی که امشب تحمل کردم به اندازه‌ی تمام کردن جانم بود. آنقدر همه‌ چیز در هم فرو رفته‌است که نمیدانم باید از کجا این گره‌ها را باز کنم. سر نخ‌ها را که بگیری به توده‌ای مرکزی میرسی، در میان این توده بابا ایستاده‌است و نخ‌ها را بیشتر بهم گره می‌زند. لکه‌های خون تمامی دیوار‌ها و تختم را پوشانده است؛ حال هیچکس خوب نیست و انگار یک وزنه‌ی چند کیلویی بر روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشته‌اند. نمی‌توانم جلوی اتفاق‌هایی که می‌افتد را بگیرم، تقصیر من نیست، هیچ‌چیزی تقصیر من نیست. نمی‌توانم مقصری برای این اتفاق‌ها پیدا کنم؛ اتفاق‌های بد و شومی که پشت سرهم دارند جانم را می‌گیرند. امیدوارم زودتر این دوهفته بگذرد و تمام شود، باید هرچه زودتر از این خانه، اتفاق‌ها و لکه‌های خشک‌شده‌ی خون بر روی دیوارها دور شوم. این خانه و آدم‌هایش وسط یه گرداب گیر افتاده‌اند و هر لحظه، این امکان وجود دارد که به قعر دریا کشیده شوند. دوست ندارم ساکن همیشگی این خانه در قعر دریا باشم!