گفته بودم" ببخشید" و خانوم دال زده بود زیر گریه. عجیب بود. مشاورم روبه‌رویم نشسته بود و بخاطر حسی که تجربه کرده‌بودم و به احتمال زیاد خودش هم تجربه کرده بود گریه میکرد. گفته‌بود کمی بهش زمان بدهم و بعد از آن ازم عذرخواهی کرده بود و جلسه مشاوره‌مان را پیش برده‌بودیم. بعد از جلسه گفته‌بود : خارج از این اتاق درمان و این حرفها میگم تو خیلی نزدیک به منی، انقدر نزدیک که نتونستم احساساتم رو نسبت بهت کنترل کنم و گریه کردم. !.

احساس ناارزندگی که این روزها تجربه میکنم آنقدر زیاد است که نمی‌دانم برای کنترلش باید چه کاری انجام دهم. دوست داشتن و عشقی که دیگران بهم میدهند برایم غیرقابل باور است. نمی‌توانم مهربانی و حسشان را قبول کنم به همین دلیل خودم را ناارزنده میکنم، یعنی به‌جای مامان و بابا و حتی آیدای بزرگسال خودم را سرزنش میکنم و به خودم آنقدر ضربه میزنم تا ذهنم احساس راحتی پیدا کند و باورش بشود که هنوز همان موجود کوچک منفور قبلی است.

این روزها با احساسات خیلی زیادی دارم میجنگم. حالم گاهی خوش است و گاهی آنقدر بدم که دلم میخواهد همه چیز زودتر تمام بشود.

با کارهای ثبت‌نام دانشگاه درگیرم. نمیدانم از کی کلاس‌هایم شروع می‌شود و حقیقتا برایش استرس دارم. احساس عقب ماندگی دارم. احساس تنهایی، پوچی و به یکباره خالی شدن...