امروز صبح، از بچههای کانال یکی از متنهام رو خونده و برام فرستاده بود. احساس خوبی بود خیلی زیاد. تفاوت زیادی بین خوانش ها وجود داره و شاید اگر خودم اون متن رو میخوندم نمیتونستم انقدر احساسات رو در صدام نشون بدم. صبح خوشحال بودم. هر دفعه خواستم به سمت غم برم خوانش متن رو گوش دادم. کمی درس خوندم و کتاب خوندم بعدش مامان حرصش درآمد از نوشتن و کتاب خوندنم بخاطر همین دعوایی درست کرد که دلم میخواست در همان لحظه کر شوم تا نشنوم. بعد از دعوا برای فراموشی ساعتها زیر دوش آب ایستادم و به هیچی و انواع مرگهای خودخواسته فکر کردم بعد به اجبار مامان بیرون امدم و لباس پوشیدم و کلاس ورزش اجباری را رفتم. در کلاس خوش گذشت. موقع بازگشت به خانه بارون اومد. الان هم داره بارون میاد. و من نهایت خواستهم رفتنه!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 1:43 توسط Chopin
|