شناسنامه!
روزهایی که مامان با موزیک و رادیو بیدار میشود یعنی حالش خوب است؛ میتوانی منطقی با او صحبت کنی و حرفت را بدون ترس بزنی. صبح با صدای شجریان بیدار شده بودم. خیلی وقت بود که مامان دیگر موزیک نذاشته بود. چند دقیقهای صبر کردم تا بفهمم منبع صدا را درست تشخیص دادهام.
در این روزها مامان عجلهای برای انجام هیچکاری ندارد و میگذارد حتی در کنارش بنشینی و غر بزنی. خودش در نور مینشیند و کارهایش را آرام آرام پیش میبرد. امروز بهم گفته بود آیدا راست میگیها نور شفادهندهست. از شنیدن این جمله خوشحال شده بودم چون بنظر مامان من خیلی رویایی فکر میکنم یا اصلا در این دنیا زندگی نمیکنم که بخواهم نظری داشته باشم ولی حالا دقیقا جملهی من را تکرار کرده بود و از نور آگاه شده بود. خوشحال کننده بود.
بعد از آن رها پیام داده بود، حالش بد بود؛ احساساتش را میفهمیدم. احساساتی که سالهای سال است در وجود من رخنه کرده و از من این آیدا را ساخته است. در آخر حال رها خوب شده بود و حال من هم بهتر شده بود به رها گفته بودم :" ما باید در نور بخوابیم" و او جواب داده بود : "عاشق این جملهتم ، مثل شناسنامهی تو برای من میمونه".
از اینکه برای آدمها با جملاتم شناسنامه دارم حس "بودن" را بهم تلقین میکند. امروز خوشحال هستم و حالم خوب است و غم در کنارم نشسته است و او هم خوشحال است!