باید ٢٠ دقیقه آزادانه متنی را ادامه دهیم. برخلاف بقیه من از این تمرین، زیاد لذت نمیبرم؛ انگار مغزم را می‌اندازد داخل یک قفسی و نمی‌گذارد آزادانه فکر کنم و بنویسم و خط داستانی خودم را پیش ببرم. برای منی که شروع برایم مهم‌ترین قسمت از داستان‌هاست این نوع نوشتن عذابم می‌دهد چون یک نفر قبل از من شروعش کرده است و می‌خواهد که من مثلا ازادانه ادامه‌ی آن را بنویسم. البته میدانم نویسنده آن است که بتواند از هر جملات بی‌معنی، هزاران معنی و داستان بسازد. اما خب....

بگذریم...

گفتم شروع برایم مهم است؛ بله شروع هر داستانی برایم مهم است، شروع نفرت‌ها، شروع دوستی‌ها، شروع دوست داشتن‌ها... احساس می‌کنم آنقدر که شروع یک داستان برایم مهم است، پایان آن برایم مهم نیست. بخاطر همین است وقتی به نقطه‌های شروع زندگی‌ام نگاه می‌کنم هیچ انتها و نقطه‌ی پایانی را نمی‌بینم. همه چیز را رها می‌کنم و برای همیشه می‌روم.

خانم دال می‌گوید تو با این‌کار خودت را رها می‌کنی. انگار خودت را نصف‌ونیمه در خطی از داستان جا می‌گذاری. دوست داشتم به خانم دال بگویم که من از خودم خسته می‌شوم یا آنقدر از خودم متنفر می‌شوم که مانند ماری پوست می‌اندازم و سریع محل را ترک می‌کنم یا به قول خودتان فرار را بر قرار ترجیح می‌دهم. حتی مامان هم به اینکه مانند یک مار هستم اغراق میکند و می‌گوید : زبونت مثل نیش ماره! البته مامان خیلی وقت است این حرف را تکرار نکرده است. و البته دوستی تشبیه قشنگی از من و مار برایم نوشته بود که " تو زبونت مار نداره، خودت ماری هستی که فقط کافیه کسی پا رو دمت نزاره تا مثل مارمولک بی‌آزار بشی" بله و من حافظه‌ی وحشتناک خوبی دارم :)

حالا بماند که از خزندگان متنفرم؛ اما مار و مارمولک را سعی می‌کنم که دوست داشته باشم! ولی دایناسور را عاشقانه دوست دارم :)))))