گاهی اوقات مرز بین چیزی که هستم و چیزی که نیستم رو نمیتونم تشخیص بدم و این باعث میشه به چیزی که نیستم ادامه بدم و یه جورایی باورم بشه! من همینم.

از این تظاهری که تو وجودمه حالم بهم میخوره، از این صورتی که برای خودم ساختم متنفرم و خیلی چیزهای دیگه هم وجود داره از خودم، که ازشون متنفرم از اینکه ارتباطم با ادمها تبدیل شده به یه نقطه ارزیابی، ارزیابی اینکه من دوست داشتنی هستم، قابل قبول و پذیرش هستم، چقدر میتونم یه ادم معمولی و البته یه دختر معمولی با یه زندگی خیلی خیلی ساده باشم. اصلا زیبام؟ دستهام؟ موهام؟ چشمهام ؟ لبخندم ؟ تن صدام چی؟ اذیتتون نمیکنه؟ میخواید اصلا گم و غیب بشم تا یه نفس راحت بکشید؟! با صدای نفس کشیدنم اوکی‌اید؟!

وجود داشتن، سخت شده برام! بعد از 4 سال وجود داشتن و بودن سخته! بابا عملا هر حرفی رو بهم میگه هر حرفی که ممکنه زشت و بد باشه. ( اینجا میتونین هر حرفی رو تصور کنین)

ممکنه فردا جلوی مهمونا دیگه اختیار زبونم دست خودم نباشه چون خستم، خیلی خسته‌م. و برام مهم نیست اگه حتی بی‌ادب و افسرده و عجیب و غریب بنظر بیام!