دیشب برای اولین بار حس شادی را در قلبم و بر روی پوستم حس کردم . همان حسی که باعث می‌شود خون‌های منجمد شده ، گرم شوند؛ در میان بدنت چرخ بزنند و خودشان را به قلبت برسانند و از آن سرازیر شوند و تو حسی مانند پرتاب شدن از یک سکوی بلند را داشته باشی . حسی که باعث میشود بر روی پوستت مورمور شدن را ببینی و بعد از سال‌ها از این حس ترش و شیرین لذت ببری .

حس میکنم در میان هوا شناور هستم با هر باد به اینطرف و آن‌طرف می‌روم و برسر هر بام خانه‌ای می‌نشینم و سایه‌ها را تماشا می‌کنم ، سایه‌ها حس گرما را در وجودم بیشتر می‌کنند ، حرکات سایه‌ها باعث می‌شود که دلم بیشتر بخواهد با هر باد چرخی بخورم و سایه‌های بیشتر و جدیدتری را ببینم .

دیروز زمانی که در ردیف سه و صندلی شماره‌پنج بالکن سینما نشسته بودم و از ان بالا سایه‌ها را می‌دیدم و صدای خنده‌ها را می‌شنیدم حس می‌کردم در ته خوشبختی هستم. توجهی به فیلمی که پخش می‌شد نداشتم . با هر صدای خنده حس می‌کردم قلبم الان است از خوشی بایستد . سایه ها در تاریکی به یکدیگر نگاه می‌کردند و چهره‌های خندان همدیگر را شکار می‌کردند . در آن تاریکی گرم شدن قلبم را حس می‌کردم و دیگر شاید آن آدم تنهای همیشگی نبودم ..