متن‌های گزیده‌شده را تبدیل به یک فایل کردم و برای استاد ادبیات فرستادم؛ گفته بود، اگر چیزی نوشتید، حتی در حد نیم داستانک برایش بفرستیم؛ وقت میگذارد، میخواند و نقد میکند.. و من هیچ داستان و داستانکی نداشتم... اول تصمیم گرفته بودم که چیزی نفرستم، اما رها و سپیده گفته بودند از نوشته‌های مستقل وبلاگت چند تا را انتخاب کن و بفرست.. حقیقتا برایم سخت بود؛ میان احساساتم نشسته بودم و داشتم از میان‌شان انتخاب می‌کردم...

از نگار و رها و مینا و سپیده و سارا کمک خواسته بودم و آن‌ها هم آن نوشته‌ای را که از من بخاطر می‌آوردند پیشنهاد داده بودند....

نوشته‌ها پشت‌سر‌هم، تبدیل شده بودند به غم‌نامه....

غم‌نامه‌های بلند، غم‌نامه‌های کوتاه... در این چند سال که می‌نویسم فقط از غم نوشته‌ام؛ غم باعث شده است که بنویسم. غم باعث می‌شود، وسواس داشته باشم نسبت به آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت میکنم و این خصلتی را که جدیدا به من اضافه شده است ، دوست دارم.

از غم‌ها ادم‌های جدیدی سر بیرون می‌آورند.. آدم‌هایی که به خودمان نزدیک‌تر هستند و شاید آینه‌ای از خودمان باشند...

این روزها پر از غمم، صبح‌ها با غم بیدار میشوم و کلاه معروفم را به سر میگذارم؛ ساعت‌ها میگذرد تا شب شود؛ وقتی شب می‌شود، در تاریکی دیگر سایه‌ای ندارم که برایش نقش بازی کنم، پس دوباره خودم می‌شوم خشمگین، ناراحت و افسرده همان‌گونه که همیشه بوده‌ام.

رد سایه‌های پشت پنجره‌ها را دنبال میکنم و قصه می‌سازم؛ قصه‌ی آدم‌های امیدوار، مهربان، آدم‌هایی که قشنگ حرف می‌زنند. و من هم بالاخره یک روزی قشنگ حرف میزنم :)