تنم سرد و داغ می‌شود حس میکنم گداخته های آتش در درون گوش هایم شعله ور شده.. با تب سی و نه درجه وارد سال جدید شده بودم زمانی که به زیر پتو رفته بودم تا جلوی لرز تنم را بگیرم سال تحویل شده بود بین بدن سرد و درون به آتش کشیده شده ی من، بین چشمانی که میل به خواب داشتن.. خوابی تا ابد.. نه نه تا همیشه، تا آخر مردن و دوباره زنده شدن..

از صداهای این خانه بیزارم و آنها هم از من بیزارند؛ صداها هر لحظه بلند تر میشوند، آنقدر بلند میشوند که اخر سر کرت میکنند..

شبیه جسدی که هنوز بدنش گرم است روی مبل دراز کشیده ام تنها نوری که اتاق را روشن می‌کند نور تلویزیون است، صدای هو هو ی باد و صدای بنان با هم مسابقه گذاشته اند بنان میگوید هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی.. و باد میپرد وسط و یه هوی بلند میکشد.. آخر این مسابقه برنده من هستم صدای من بلند تر از صدای بنان و باد است صداهایی که درون مغزم هستند حالا آن دو را هم کر میکند.

در این چند روز فقط دلم خواسته بود که تنها باشم دلم میخواست درون یک اتاق رهایم میکردند و میرفتند خبری هم نمی‌گرفتند، از کارهایی که به اجبار برای همدیگر انجام میدهیم بدم میاید.

همین پیام تبریک فرستادن ها، خوبی گفتن های الکی، چشمان نگران شده ی دروغین.. تنها خوبی بابا این است که تظاهر بلد نیست نمیتواند تظاهر به نگران بودن کند درحالی که برایش بودن و نبودنت هم چندان فرقی ندارد..