هیچ احساسی ندارم.

برای دکتر نوشته بودم این هیچ احساسی نداشتن دارد عذابم می‌دهد اینکه نمی‌توانم بگویم الان خوشحال هستم یا غمگین یا حتی استرس دارم، عذاب می‌کشم.

ساعت‌های زیادی را در تخت می‌گذرانم. بدنم به قرص‌ها عادت کرده‌است و عملا دیگر با دیازپام خوابم نمی‌برد و فلوکستین مغزم را هوشیار نمی‌کند. اگر خوابم ببرد ساعت‌ها خواب هستم و اگر خوابم نبرد ساعت‌های زیادی بیدار.

بیدار بودن را دوست ندارم هزاران بار گفته‌ام که از صدای خنده‌های بابا بدم می‌اید و دلم را شدیدا به‌هم می‌زند آنقدر که ساعت‌های زیادی را هنذفری به گوش می‌گذارم تا احتمال شنیدن کمتر باشد.

کلاس‌هایم را شرکت می‌کنم و داستان‌های زیادی می‌خوانم. تمرین‌هایم را می‌نویسم و همکلاسی‌ام از خواندن نوشته‌هایم لذت می‌برد اما خودم.. امان از خودم.. که هرچه می‌کشم از خودم است.. خودم با خودم لج کرده‌است و نمی‌گذارد از چیزی که می‌نویسم لذت ببرم در یک لحظه آن‌چنان شادم از نوشته‌ام و در لحظه‌ی دیگر توانایی انصراف از هرچیزی که برای آن تا الان زحمت کشیده‌ام را دارم. می‌توانم تمامی نوشته‌هایم را با یک اشاره‌ی انگشت بر صفحه کلید از بین ببرم. خودم را هم به راحتی می‌توانم از بین ببرم؛ خفه کردن خودت در اعماق گنداب‌ها و بازگشت به قفس و حیوان دست‌آموز شدن همان کارهایی است که من را از بین می‌برد. مانند مرضی است که به جانت می‌افتد و ذره ذره میخوردت و تجزیه‌ات می‌کند.