نمیدانم آیا تا به حال در عین تمیز و پاک بودن حس کثیفی بهتان دست داده‌است یا نه؟

حس می‌کنم اعماق وجودم پر از لایه‌های چرکین و دلمه‌ بسته‌ی خون است. دیوارهای خانه سیاه شده مثل دل آدمهایش. و من در میان این تاریکی برای پیدا کردن قطره‌ای از نور هر روز خودم را به دَر و دیوار میکوبم اما هر چه میگردم پیدا کردن نور سخت‌تر می‌شود . در این خانه‌ی سیاه سوراخ موش‌ هم پیدا نمی‌شود که خودت را در آن حبس کنی.

حس کثیفی از تمام وجودم بالا میرود و من هر چقدر دستهایم را میشویم خون‌های خشک شده بر روی دستانم پاک نمیشود؛ خونِ موش‌های مرده!