آنه پیشنهاد داده‌بود با کسی آشنا شوم به احتمال زیاد "آشنا‌شدن "در واژه‌نامه آنه همان دِیت و قرار خودمان است؛ آنه گزینه‌های مورد نظر را یکی‌یکی رد کرده بود و انگشت اشاره‌اش یکی را نشانه گرفته‌ و گفته‌بود : ببین این خیلی خوبه، به روحیاتت هم جور میاد به هالک بگم یه قرار بزاره باهم بریم بیرون؟! مامان عینکش را بر روی صورتش بالا و پایین کرده‌بود و درحالی‌که دنبال عکس‌های بعدی گزینه موردنظر آنه می‌گشت زیرلب گفته‌بود : بدم نیست! ماجرا برایم زیادی خنده‌دار بود. مضحک و مسخره! خواهر و مادرم نگران تنهایی‌ام هستند! و بنظرشان قرار است تا اخر عمرم تنها بمانم. در جواب تمامی حرف‌ها یک "نه‌" بزرگ گفته‌‌بودم و خودم را تا پایان روز در اتاق پنهان کردم.

این روزها نه دردهایم کم شده‌ و نه بابا آدم خوبی شده‌است. فقط من دچار یک بی‌تفاوتی و خنثی بودنی هستم، که آرامشی در آن وجود ندارد؛ زیرا در اینجا آرامشی نیست، فقط برای اینکه زنده بمانی مجبوری خودت را به کر و لال و کور بودن بزنی. ۴ سال تمام کر و لال و کور بودن را تمرین کرده‌ام و حالا زمان آن رسیده‌است که اجرایشان کنم.

تلخی‌ام زیاد شده‌است این حرف را دکتر زمانی که رو‌به‌روی رگال لباس‌ها ایستاده بود گفته بود. تلخ بودن! قبول دارم ؛ تلخی‌ام زیاد شده! ماندن و نگفتن و ننوشتن تلخی‌ام را زیاد کرده‌است. در ذهنم پوشه‌های تلنبار شده‌ی زیادی وجود دارد پر از حرف! خاک و مور خورده و خراب. ذهنم بوی ماندگی می‌دهد و من از ماندن و ماندگی متنفرم! از چیزهایی که قفل و زنجیرم می‌کنند متنفرم! و از بابا و حرفهای بابا بیشتر متنفرم.

خانوم دال در جلسه قبل سعی کرده بود که باباهای درون مغزم را تبدیل به یک بابا کند؛ ولی حالا احساس می‌کنم، که تمامی زحمت‌هایش به باد رفته‌است. چون باباهای درون ذهنم با بابایی که الان رو‌به‌رویم می‌بینم یکی نیستند. نه جسم‌های شبیه بهم دارند و نه حتی روح‌های شبیه بهم. دلتنگ باباهای درون مغزم نیستم. انگار خیلی وقت است که مرده‌اند. و الان جز خاطراتی گنگ و مبهم چیز دیگری از آنها در خاطر ندارم.