تابستان آنگونه که میخواستم پیش نرفته‌است. در خیالم صبح زود بیدار میشوم و بعد از خوردن صبحانه پشت سیستم می‌نشینم و کار میکنم و چیزهای مختلف یاد میگیرم، در زمان استراحتم کتابم را ورق میزنم و چای می‌نوشم، عصرها با مامان پیاده روی میروم و با عین ویدیو کال میکنم. اما باید از این خیال بیرون بیایم؛ صبح‌ها کمی نمانده به ظهر بیدار میشوم و ابتدا ساعت‌های مانده به شب را می‌شمارم، ١٠،١١،١٢،١٣،١۴ و.... پس از آن عین زنگ میزند با او حرف میزنم دیگر کاری برای انجام دادن نیست؛ ساعت ١٠ شب است، رو به روی آینه می‌ایستم و مسواک میزنم تا خواب را زودتر به خودم القا کنم.... همه چیز سریع میگذرد ١، ٢، ٣ و خواب!

. منظور از "کاری برای انجام دادن نیست" این است که کار هست اما من حوصله انجام دادنشان را دیگر ندارم، حوصله صجبت کردن، خواندن، یادگرفتن، حرکت کردن و... را ندارم. همان کارهای عادی یک انسان معمولی!

فکری برای اینکه از این وضعیت بیرون بیایم ندارم. نهایت به تمامی پیشنهاد‌های دوستان یک بله میگویم! حتی دیگر این پدیرفتن هم برایم دیگر فرقی ندارد. چه باشم، چه نباشم... چه فرقی میکند؛ فقط باید به حرفهایشان گوش بدهم و سعی کنم جواب درستی بدهم. گاها هم دچار هیجان میشوم و لکنت باز میگردد و بعضی از کلمات چندین بار در یک جمله تکرار میشوند.

از ١٧ شهریور کلاسهایمان شروع می‌شود تنها چیزی که میتواند از این وضعیت بیرونم بکشد همین است؛ یک اجبار شاید باعلاقه!

سیگار کشیدن را ترک کرده‌ام. قصه‌ی ترک کردنش آنقدر ساده است که حتی حوصله‌ی نوشتنش را هم ندارم. اما باید بگویم که چندین ماه است که نکشیده‌ام و تا الان هوسی برای بازگشت به آن را نداشته‌ام.

مادر عین چندین ماه پیش بر اثر یک واژگونی فوت کرد. و تنها چیزی که از آنها باقی ماند، عین و یک خانواده‌ی واژگون ‌شده بود. در آن زمان از استرس و غم دچار التهاب لوزه شدم آنقدر شدید که صحبت کردن، غذا خوردن و حتی گاها نفس کشیدن برایم دچار مشکل شده بود. مادر عین فوت کرد و چند هفته بعد، من حالم بهتر شد. و حالا عین باقی مانده‌است با کوهی از افسردگی؛پیمایش این کوه افسردگی شیب‌دار، در گرمای کشنده‌ی تابستان، هر انسانی را از پا می‌اندازد دیگر چه برسد به عین با آن همه احساسات! اما باید بگویم فعلا حال عین رو به بهبودی است و من هم سعی میکنم با او خوب باشم و همچنین درک و احساساتم را به کار بیاندازم .