دوست دبیرستان زنگ زده‌ و گفته بود ۵‌شنبه خوشحال میشوم در تولدم ببینمت! ذهنم در لحظه دنبال بهانه گشت برای نرفتن! گفته‌بودم : دانشگاه دارم و او گفته بود هر ساعتی شد میتوانی بیایی ولی حتما بیا. کم‌رویی چیره شده‌بود و با یک باشه و حتما تماس را تمام کرده‌بودم. حالا در تب میسوزم و جسمم له و دردناک است. احساس میکنم چشمانم دارند از گرما و حرارت میسوزند. فردا دانشگاه دارم و حقیقتا بر روی آن یک نمره حضور در کلاس در کل ترم خیلی حساب کرده‌ام چون عملا نمره‌ی بحث در کلاس را نخواهم گرفت. مسائل ریاضی نیمه‌تمام مانده و مغز من دیگر حتی نمی‌تواند جمع دوعدد را به راحتی حساب کند. صدای دعوای مامان و بابا بلند شده و باعث شده که صذای موزیک در گوش‌هایم تا آخر زیاد شود. در دانشگاه تبدیل شده‌ام به میرزا بنویس. از این کلمه‌ای که برایم به کار میبرند متنفرم. غمگینم...دلیلی برای این غمگین بودن ندارم اما غمگینم. دکتر را خیلی وقت‌است که ندیدم. تکالیف زبان را سرسری انجام میدهم و این اصلا خوب نیست. همین.