به شکل وحشتناکی خوشحالم. کل زمانم را در بیرون از خانه میگذرانم و باید بگویم حالم خوب است. تا به حال به این اندازه حس رهایی و راحتی نداشتم. هنوز حس گرسنگی ندارم و درحد اینکه حالم بد نشود غذا میخورم. از اینکه عین دیگر در زندگی‌ام به هر عنوانی حضور ندارد خوشحالم. البته باید بگویم که هیچ ثباتی ندارم. حس میکنم این شادی نتایج آرام‌بخش‌ها و قرص‌های اعصاب است. گریه‌ام بند نمی‌آمد و دکتر هم قرص‌هایی را تجویز کرد که باعث شد نه تنها گریه‌ام بند بیاید بلکه حالم انقدر خوب شود که به همه بگویم که خیلی شاد و خوشحال هستم. انگار دچار جنون شادی شده‌ام. ذهنم فعال است و خیلی حرف میزنم و این از من بعید است. در شوخی‌ها و شیطنت‌ها دوستانم را همراهی میکنم و از انجام دادن این همه کار بسی خرسندم.

. در وسط میدان شلوغ و پر از بوق ماشین‌ها و گذر آدم‌ها مخلوط بستنی و فالوده را خورده بودیم و خندیده بودیم. و در آخر در کوچه‌های خلوت دویده بودیم. خب اگر آیدای قبل بود آن دویدن و شیطنت و هزاران کار دیگر را انجام نمیداد. اما خب حالا آیدای دیگری درونم زندگی می‌کند که انگار فقط می‌خواهد خوشحال باشد و به خودش اهمیت بدهد و الکی به آدم‌ها اعتماد کند و آخر سر ازشان به راحتی عبور کند.