باید بگویم تمام وسایلم را زیر و رو کردم تا بتوانم از آن همه ذخیره‌ای که روانه سطل زباله‌اش کردم یک نخ سیگار پیدا کنم. هورمون‌ها کار خودشان را کرده‌اند و دو شب است که بصورت متوالی باز هم نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. گریه‌ امشبم بخاطر پیدا نکردن یک نخ سیگار بود و گریه دیشبم در حقیقت نمی‌دانم بخاطر چه بود. صحنه تاسف برانگیزی بود؛ نشسته بر روی زانو درحالی که سعی میکنی با کمترین صدا وسایل کشو و جاساز قدیمی را خارج کنی و با یک دست نور گوشی را بر روی وسایل بچرخانی و در همان حال صدای گریه‌ات را خفه کنی وبه خودت فحش بدهی که چرا به روز مبادا فکر نکرده‌ای....

حالا سیگار روز مبادا در میان انگشتانم است و گریه‌ام کمی آرام‌تر شده و نیمی از بدنم از پنجره به سمت بیرون متمایل شده است تا بوی بیش از حدی، درون اتاق نرود و به مشام بابا نرسد. دود سیگار چشمانم را می‌سوزاند و از ریه‌هایم انگار صدایی بلند می‌شود که در گذشته این صدا نبود. به احتمال زیاد در گذشته یعنی همان سال پیش که دیگر آن را نکشیدم، ریه‌های سالم‌تری داشتم.

جریان گذشته مانند برق از بدنم عبور می‌کند و من می‌دانم که دارم عادات قدیمی را برمی‌گردانم. صبح‌ها در انتظار رفتن بابا / درست کردن چای / سیگاری در بالکن و در کنار گل‌های بابا / خوردن چای / باز هم سیگاری در همان مکان / ورق زدن کتابی و نوشتن / و در آخر شست‌وشو وسواس گونه‌ای برای بردن آن همه بو که بر روی بدن و موهایم باقی‌مانده.