در جنگ و امتحانات نوشته بودم :

من خیال می‌کنم از دست رفته‌ام.
به حرکات شکمم نگاه می‌کنم که با هر نفس بالا و پایین می‌رود، و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. به دستانم و رگ‌های سبزِ آبی نگاه می‌کنم و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. روی صندلی چوبی سفت دانشگاه می‌نشینم و به چهره مراقب امتحان نگاه می‌کنم؛ هیچ حسی درون چهره‌اش نیست می‌ترسم از آنکه صورتک‌های ما هم همینقدر بی‌حس باشند و خیال می‌کنم از دست رفته‌ام. پشت کاسه‌ی چشمانم گرما دارد سرازیر می‌شود و حرارت آن از درون چشمم عبور می‌کند، سرم را زیر آب می‌گیرم و وقتی سرم را بلند می‌کنم در آینه همان صورتک بی‌حس را می‌بینم با چشمان سرخ که از دست رفته‌است.

-تمام تلاشم را برای باز کردن دوباره این صفحه‌ی سفید در این مدت انجام دادم؛ اما نشد.

* بعد از دو هفته خانوم میم را دیدم؛ پرده‌ی آویخته شده در ذهنم سفید بود و هیچ صحنه‌ای را از آن دو هفته به یاد نمی‌آوردم تا برایش تعریف کنم . داشت گریه‌ام می‌گرفت... از فراموشی. خانوم میم وقایع قبلی و شرایط کنونی را توضیح داد تا بتوانم تصویری حتی ناواضح و گنگ را بر روی پرده نمایش دهم. حالا راحت‌تر می‌توانستم تصاویر را توضیح دهم اما برای گفتن احساساتم در آن زمان نیاز به فکر و تامل داشتم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و بالاخره یادم می‌آید که در تمام این مدت تنها بوده‌ام، تنها در هرجایی. تتها درهنگام شنیدن صداهای بلند و ترسناک، تنها در هنگام خواندن اخبار، تنها تنها تنها تنها. در تمام این مدت پرده‌ها‌ در شب کنار رفته بود و نور خانه‌های روشن در اتاق افتاده بود. باید بگویم شب که می‌شد دیگر تنها نبودم و ترس برایم حسی ناشناخته بود. امروز فضای ذهنیم را برای خانوم میم شرح دادم؛ یک سالن کوچک سینما همراه با پرده‌ای سفید، تنها فیلمی که در آن سالن پخش می‌شود " من" هستم. اما من؟ برای آدم‌های حاضر در آن سالن پوچ و هیچ هستم. خانوم میم گفته بود نامرئی و من گفته بودم : آفرین، نامرئی. من نیستم. هیچوقت نیستم. در هیچ موقع نیستم. فقط روی پرده چیزهایی از ‌" من" پخش می‌شود که حتی گاهی نقش اول آن باز هم " من" نیستم؛ حواس تماشاگرها هم به من نیست . برای عین "من" در آن عکس‌های پرخاطره گذاشته شده در دید عموم ، دیگر نیستم چون در این لحظه " ما" یی در معنای خود برای ما دیگر وجود ندارد. برای آنه " من" به عنوان خواهر شناخته نمی‌شوم، فردی عجیب و افسرده که گاهی دلقک خوبی است برای خنداندن. برای مامان " فرزند" محسوب نمیشوم، مشاور، گوش شنوا و آن کسی هستم که همیشه باید عقب بکشد. و برای بابا " دختر" نیستم، شاید عجیب باشد اما برای او جنسیت ندارم، به هر شکلی که بابا بخواهد باید خودم را وفق بدهم مانند مردآزما در کتاب شاملو. حالم از این تغییرات دارد بهم می‌خورد، از این موجودیت نداشتن. از این نبودن. از اینکه تنهام. تن‌ ها. تنهایی حسی است که خودش را در ریشه‌ها دارد جا می‌کند. میترسم از تنهایی.

-مردآزما، مرده‌آزما، مدزما، مردزما، مرتزما، مِردِزمال، مندرآزما، جوان‌آزما، مَدوزما یا مردوزوان موجودی افسانه‌ای است که از آن در داستان‌ها و افسانه‌های بخش‌های مختلفی از ایران یاد شده است.در کتاب کوچهٔ احمد شاملو نیز مردآزما به عنوان نام یکی از جن‌هایی است که به شکل‌های گوناگونی در می‌آید.