مراقبت.
خانوم میم تمرینی دادهاست که باید به آن فکر کنم و پاسخ دهم: «مردهای اطرافت دوست داری چطوری ازت مراقبت کنند؟» این سوال در پس گفتن حرفی که مارکوس بهم زده بود، گفتهشد : *مردهای اطرافت چقدر تمامیت خواهن.* درحقیقت نمیدانم آدمها چگونه از یکدیگر مراقبت میکنند... من" مراقبت کردن" را بلد هستم اما نمیدانم آدمها چگونه میتوانند از من مراقبت کنند؟
بابا من را درون مردابی فرو میکرد و میگفت: «حالا در اینجا شنا کردن را یاد بگیر.» شنا کردن در آن مکان راکد و بدون هیچ موجود زندهای برای من مانند مرگ بود؛ انگار در لحظه فرمان مرگ را برایم صادر میکرد و من مانند بردهای که تمامی زندگیاش به آن موجود خودخواه وابستهاست به حرفش گوش میدادم و خودم را درون آن مرداب فرو میکردم و سعی میکردم شنا کردن را یاد بگیرم. تقلا کردن در میان آن تودهی پر از کثیفی و بیحرکت، تمامی بدنم را متلاشی میکرد؛ خستگی ناشی از آن همه دست و پا زدن باعث میشد دیگر نخواهم اقدامی برای نجاتم از آن مرداب انجام دهم و من هم مانند آن مرداب تبدیل به موجود کثیفی میشدم که بیحرکت است و خودخواسته خودش را بیشتر درون آن کثافت غرق میکند.
عین با چهره عاشق پیشه عوضیاش، ذره ذره شیرهی جانم را میمکید و من را تبدیل به عروسکی کوکی میکرد که زندگانی پیشینش را از یاد بردهاست و حالا فقط با کوک او میتوانست از جایش تکان بخورد و حرکت کند؛ این هم برایم نوعی از مردن بود. مردن به دست آدمی که تمامی باورم را به او داده بودم؛ حقیقتا برایم، دردناکتر از مردن به دست بابا بود. عین با تمام آگاهی و دانستن من را به سمت مرگ کشاند و در هنگام جان دادنم درحالی که صدایش به خوبی به گوشم میرسید، گفته بود: «من دوستت داشتم؛ اما نشد.» " نشدن" در ذهن من همان "نخواستن" معنی میشود، و در ذهن مریض و معیوب او "دست نکشیدن از غریزهی مسموم وجودش". در جملهای به خانوم میم گفته بودم: « نیاز به معصومیت چیزی بود که عین به آن نیاز داشت و این نیاز را با قربانی کردن من پاسخ داد. »
در هیچ بخشی از این ماجراها از من و حریم من مراقبت نشد؛ بابا به حریم جنسیتام و خانه در معنای" خانه" تجاوز کرد و عین به حریم باورها، اعتقادات و البته حسهای خوب درونم شبیخون زد و رفت. اعتماد به نفس از دست رفته که تا حدودی بازیابی شدهبود با خواندن آن حرفهای کثیفی که بین عین و آن عروسک کوکی دیگرش جریان گرفته بود برای دوباره و دوباره از بین رفت.
باید به انواع "مراقبت" فکر کنم و تصمیم بگیرم که دوست دارم آدمها چگونه از من مراقبت کنند؛ و این فکر کردن تبدیل میشود به همان گریه چند ساعته، که صبحش مامان میپرسد : «مطمئنی گریه نکردی؟»