سنگین
موجی از گرما احاطهمان میکند و تنها کسی که از این گرما نالان نیست من هستم. مامان گرهی روسریاش را شل میکند و آنه سعی میکند با چسباندن بطری آب یخ به صورتش خود را خنک کند. خانواده تازه وارد هم درحال انجام چنین کارهایی برای خنک کردن خود هستند. وزن کوله بر روی شانهام سنگینی میکند و چمدانی که در دست دارم نیمی از بدنم را به سمت پایین کشیدهاست. اگر مامان کمی مقاومت به خرج میداد حقیقتا حالا اینجا در شهری که از آن متنفرم نبودیم. اتفاقات و حرفها خیلی سریعتر از ذهن کند من میگذرند؛ کلید اتاق هتل / پارک جنگلی/ تلهسیژ / غذا غذا / کلید اتاق هتل.
همه چیز از این بالا زیباتر است. فاصلهمان با آنه و تازهواردها زیاد محسوب میشود و خب همه چیز، باز هم زیباتر و زیباتر میشود . مامان میپرسد: «بنظرت عمق آب چقدره؟» به زیر پاهایم نگاه میکنم؛درحال عبور کردن از روی دریاچه هستیم . چشمانم میچرخد و عدد بزرگ و قرمز نوشته شده را بلند میخوانم : ٣۵. مامان ذکر گفتنش شدیدتر میشود و دسته صندلیاش را محکمتر میچسبد. اگر جای سازنده این وسیله نقلیه رو هوایی بودم به هیچ عنوان عمق آب و ارتفاعمان با زمین را با رنگ قرمز و بزرگ نمینوشتم. دانستن یا نداستن چنین اطلاعاتی به کار چه کسی میآید؛ آدمها در بیخبری احساس امنیت بیشتری میکنند و بهتر است آنها را همانگونه در خیالات و حدسهای خودشان رها کنی و بگذاری حدسشان را بزنند.
وقتی آنه اتاق را ترک میکند مامان ناراحت میگوید : «آنه مثل تو نیست؛ ولمون کرد رفت؛ ببین چه راحت!» و من میدانم که آنه مثل من نیست. وگرنه او هم الان با من در همین سیاهچاله زندگی میکرد و از رابطه خوب، بدش نصیبش میشد و بدون هیچ حسی درون شکمش حالا با من روی تخت دراز کشیده بود، سقف اتاق را نگاه میکرد و دنبال بهانه برای نیامدن و همراهی نکردن میگشت.
خواهر تازهوارد پس از خروج از اتاق ما گفتهاست که اتاق ما سنگین است و فضای سنگینی دارد. کلمات سنگین درون سرم داری وزن میشوند و از سنگینیشان تیری در سرم رها میشود. میگویم : «شاید بخاطر طبقه اول بودنمان است؟» اما نگاه مامان و آنه بر روی من ثابت ماندهاست. گرما حالا تمامی گوشهایم را در بر گرفته و من میدانم که صورتم سرخ شدهاست؛ از عصبانیت یا ناراحتی یا خجالت؟.
١۵ ساعت دیگر از این شهر منفور خارج میشویم و من دیگر فکر نکنم که بخواهم بعد از این، دیگر در اینجا حضور داشته باشم. مامان به چهره دروغگوام نگاه میکند و من بیشتر در اینجا مینویسم. مامان و خانواده تازهوارد میروند و من حالا میتوانم نفس راحتی بکشم و بیشتر فضای این اتاق را با بودنم سنگینتر کنم.