گریه کرده بودم، آنقدر دستمال را بر روی پلکم کشیده بودم که سوزش پوستم را احساس می‌کردم. از اینکه نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم بیشتر از گریه‌ کردن متنفرم. سایه‌ام بر روی دیوار روشن است و از حالت طبیعی کمی بزرگتر. خودم را به دیوار تکیه می‌دهم و به درون سایه‌ام فرو می‌روم؛ دوباه گریه می‌کنم.

پتو نازک را تا می‌کنم و روی تخت می‌گذارم. هر بی‌نظمی ذهنم را بهم می‌ریزد. پری گفته بود: تو اتاقت آینه نداری؟ . فکر میکنم بهتر است هر چه زودتر آینه بخرم. به اندازه ٢٣ سال است که آینه‌ای در اتاقم نیست. آنه آینه دارد، مامان آینه دارد و حتی بابا آینه دارد. نیاز دیدن خود در لحظه آنچنان درونم بالا و پایین می‌رود که باعث می‌شود ساعت‌ها به دنبال آینه موردعلاقه‌ام در سایت‌ها بگردم و دیگر نخواهم از آینه دیگران استفاده کنم .

خواننده زنگ می‌زند و اطلاع می‌دهد که قرار است برود باغ و ممکن است یک هفته نباشد و می‌گوید : این نوع تفریح را دوست داری؟ به دور از آنتن و اینترنت و... جواب سؤالش رو نمی‌دهم و به جایش می‌گویم : همیشه دوست داشتم یه باغ داشته باشم. زندگی تو باغ هم دوست دارم. می‌خندد و می‌گوید : خووبه دفعه دیگه با هم میریم.

برای زهرا می‌نویسم که هنوز از خانه بیرون نیامده‌ام. خط چشم سمت چپ کمی دنباله‌اش کشیده تر و پررنگ تر است و سمت راست کمرنگ تر و کوتاه تر. نمی‌دانم باید به کدام دست بزنم. قرینه بودنشان آنقدر برایم مهم نیست اما... دست میبرم و سمت راستی را سعی میکنم مانند سمت چپی کنم. باید بگویم از دیدن خودم که مثل من نیست خوشم آمده. چه بهتر که این من، من نیستم. اینگونه شاید زیباتر جلوه کنم. البته زیبایی به چه معناست؟ نمیتوانم زیبایی را تعریف کنم.

بر روی نیمکتی، رو به روی استخر بزرگ نشسته‌ام. پارک آنقدر شلوغ است برای آنکه بتوانم این نیمکت را تصاحب کنم به اندازه ٣ دور پارک را طی کرده‌ام. بعد از آخرین دور بود که پیرمرد کلاهش را از روی نیمکت برداشت و بلند شد و ته مانده بيسکوئيتش را برای اردک‌های درون استخر پرت کرد اما خب به دلیل ناتوانی آن بيسکوئيت‌ها فقط توانستند نیمی از مسیر را طی کنند تا شاید خوراک مورچه‌ها یا پرندگان شوند. پیرمرد فقط چند قدم از نیمکت فاصله گرفته بود که من از کنارش گذشتم و نیمکت را تصاحب کردم . خوشحال از دستاوردم لبخند عمیقی میزنم. خب حالا می‌توانم منظره رو به رو عمیق‌تر ببینم. درخت وسط استخر، اردک‌هایی به رنگ سفید و قهوه‌ای، سایه‌ی درختان افتاده بر روی آب آلوده و کثیف، حرکات ماهیان قرمز و سفید بزرگ. لبخندم عمیق و عمیق‌تر می‌شود و بعد از آن دیگر نمی‌توانم بخندم. همه چیز پوچ می‌شود..


درون استخر همه چیز سیاه است، ماهی سفید خودش را نزدیک‌تر می‌کند و فلس‌هایش مانند سوزن درون پوستم فرو می‌روند. دردی را احساس نمی‌کنم. به سمت پایین کشیده می‌شوم و حالا می‌توانم ریشه‌های درخت را ببینم که دور پاهام پیچیده‌اند. در این سیاهی دیگر سایه‌ای هم نیست، و من فکر می‌کنم بهتر است زندگی بدون سایه را تمرین کنم.