جسمم را مانند سنگی سنگین با خود حمل می‌کنم و تا لبه‌ی پنجره میبرمش و در آخر در همان جا دراز می‌کشم و به بخش صفحات بلاک شده می‌روم و پروفایل آدم‌های عوضی را لمس می‌کنم تا عکسشان را ببینم. موهای فر و رژ قرمز در تضاد با من است، خط چشم بلند و بزرگ و مروارید‌های کوچک کنار چشم هیچ سنخیتی با من ندارند؛ در آن لحظه آنقدر حساس هستم که بگویم دلیل خیانتش همین‌ها بود، حالا صفحه قوزمیت رو به رویم است و او هنوز دارد ناله می‌کند از افسردگی و بدبختی‌اش؛ D درون قلبم فرو می‌رود و باید بگویم دیگر حتی ناراحت هم نمی‌شوم... فقط احساس می‌کنم که چیزی درون قلبم فرو می‌ریزد. از صفحات بیرون می‌آیم و دوباره دوباره بلاکشان می‌کنم و بر روی آیکون camera ضربه‌ای میزنم و دوربین را از صورتم دور می‌کنم تا خودم را بهتر ببینم؛ چشمان بی‌حالتم بزرگنمایی زیادی در صورتم می‌کنند، نمی‌توانم از آن خط چشم‌های سیاهِ بلند بکشم و در نهایت مرواریدی را تهش اضافه کنم تنها هنرم ریمل زدن و اگر حوصله‌ای باشد خط کوچک و باریکی پشت پلکهایم است آن هم در مراسمات خاص. پوست لبان و صورتم سفیدند و در اکثر مواقع من بالم لبی دارم که همیشه در کیفم است و به نوعی رنگ دهنده لب و گونه‌هایم است. من هیچ شباهتی با معشوقه قدیمی‌اش ندارم؛ آنقدر ساده‌ام که به چشم نمی‌آیم، به چشم نمی‌آیم و زود فراموش میشو‌م. موهایم را بر روی صورتم هل می‌دهم و عکسی از خودم می‌گیرم و سریعا دکمه delete را می‌فشارم و گوشی را پرت می‌کنم کنارم. مغزم بزرگ شده‌است از هجوم احساسات مختلف. جسمم سنگین‌تر شده و من حالم دارد از این سنگینی و پرخوری عصبی‌ بهم می‌خورد. سر کلاس درس‌ها انگار حضور ندارم. در دفتر بنفش، کارم را به درستی انجام نمی‌دهم و من این آیدا را نمی‌شناسم. حالم دارد بهم می‌خورد، از این حساسیتی که پیدا کرده‌ام نسبت به روابطم، نسبت به دوست‌هایم، نسبت به خودم... دارم همه را از خودم دور می‌کنم. من این دور شدن را نمی‌خواهم این انزوا و افسردگی تحمیلی همیشگی‌ام را نميخواهم و دارم زور میزنم تا کاری برای خودم انجام دهم. تنها راه حلی که به ذهنم می‌رسد برای اینکه دوباره برگردم به خودم، حذف دوباره اکانتم و همچنین بالا بردن دوزهای قرص افسردگی‌ست. شاید راه دادن به دوست موزیکی به عنوان پارتنر هم گزینه بدی نباشد ولی حقیقتا نمی‌توانم انقدر به خودم فکر کنم و زندگی او را هم مختل احساسات خودم کنم. احساساتی که دیگر ندارم، نمی‌دانم چرا دارم از این کلمه استفاده می‌کنم؛ " احساسات" مسخره است. فقط یک عالم غصه و ناراحتی‌است که دارد از قلبم بالا می‌رود، یک عالم زودرنجی و بی‌نهایت حساسیت نسبت به روابطم با آدم‌ها!!!!

بازگشت به قوزمیت و متعلقاتش مانند مرگ است و من خودم را خودخواسته به این سمت می‌برم. کاش کمی دلم برای خودم بسوزد....